تبليغاتX
جنگلبو
جنگلبو
شنبه بیست و نهم بهمن 1390
شب نهم – آرامشي ابدي در تقاطع هاي زماني

 

دست و صورتم را که شستم بطری ام را از آبسردکن همانجا پر کردم. باید تا قبل از ساعت نه اتاق را تحویل می دادم. کلید را که دادم و کارت ملی ام را گرفتم مرد پیر پذیرش گفت که دیشب پنج تن از نظامیان ترور شدند. چند تا توی مریوان و چند تا وسط همین سنندج. دم گوش خودمان. همانجایی که شب را صبح کرده بودم. آری همانجا. برگشتم بهش گفتم:

"دیشب صدا می اومد. صدای دعوا مال چی بود؟"

کلاه سیاهی روی سرش گذاشته بود. مثل اینکه زنی با دو بچه ی دخترش از دست شوهر معتادش فرار کرده بودند و به مسافرخانه ی او آمده بودند. ولی او به آنها اتاق نداده چون حس می کرده برایش دردسر می شوند. بعد پلیس وارد عمل می شود و با کلی دعوا مرافعه زن و بچه ها را یک شب آنجا جا می دهد. بعد گفت:

"خدا وکیل فقط بخاطر دختر کوچیکش بهشون اتاق دادم."

آدرس قهوه خانه ای را گرفتم و راه افتادم. مثل همیشه توی یک کافه ی شلوغ و بومی صبحانه ای ساده خوردم. دو استکان چای شیرین با نان و پنیر. سفارش را که دادم، دو پسر جوان روبرویم با اشاره چیزهایی بهم می گفتند. وقتی صبحانه مثل رگه ای آفتاب آمد توی شعاع دیدم، یکی از آنها که موهای کم پشتی داشت پرسید: "بچه کجایی؟" منم گفتم بچه کجا هستم. بعد به دوستش خنده ای کرد و گفت: "دیدی؟" منهم کنجاو شدم و پرسیدم: "چی شده؟" دوباره همان پسر با اشاره به دوست چاقتر از خودش گفت:

"اون می گفت تو سربازی و مرخصی گرفتی و رفتی تا شهرت گرگان و حالا هم برگشتی."

گفتم: "شرمنده، من سرباز نیستم. گفتم که مشهدیم. اینجا هم مسافرم." حندیدم و ادامه دادم: "ولی از گرگان رد شدم."

بعد چاق تره گفت: "آره دیگه بادش گرفتت. شبیهشون شدی."

منم چایم را هم زدم و کمی از داغی اش امتحان کردم و سرپایین گفتم:

"آره دامن گیرم بوده." آن دو نفر به اضافه ی پسر کناریشان که کلاه لبه داری را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود، صبحانه یشان را زودتر از من تمام کردند.  موقع رفتن از من هم خداحافظی کردند. منهم با فاصله ی چند دقیقه با تاکسی یکراست رفتم ترمینال. سوار مینی بوس مغز پسته ای کرمانشاه شدم. توی راه ادامه ی کم خوابی دیشبم را جبران کردم و کمی چرت زدم. تا کرمانشاه یک و نیم ساعت بیشتر راه نبود. از کرمانشاه هیچ نمی دانستم. فقط می دانستم سوغاتی اش نان خرمایی و کنجد شیرین است و لک زبانند؛ قلعه ی یزدگرد سوم و کتیبه ی بیستون و طاق بستان هم آنجاست. همین و بس.  به ترمینال کرمانشاه که رسیدم، دوستم پیام داد که کاری فوری برایش پیش آمده و به تهران رفته. همین پیام باعث شد بازهم از حداقل زمان حداکثر استفاده را ببرم. پس تصمیم گرفتم طاق بستان و بیستون را ببینم و سریع بکوبم بروم خرم آباد و فلک الافلاک. پرسان پرسان طاق بستان را پیدا کردم. از ابتدای میدان منتهی به آن تا خود مجموعه را پیاده رفتم. از کنار دریاچه ای گل آلود گذشتم. از دور می توانستم قوس بیض طاق بستان را ببینم. از عکسهایش توی کتاب بزرگتر بود. خیلی هم بزرگتر. با دوربین آخته ای که اینبار پر از شارژ بود وارد شدم و بی اختیار شروع کردم به عکس گرفتن. عمودی، افقی، کج. از ایوان، از کتیبه ی پارتی، از نقش برجسته ی ساسانی و نقش برجسته ی قجری. از مولاژهای کپی از کار اصل چیده شده گوشه ی محوطه. از هرچیز کوچک  وبزرگی عکس گرفتم. دریاچه ای مصنوعی کنار ایوان کوچکتر و پیکره ی شاپور دوم، مرا یاد خیلی از دریاچه های مشابه اش انداخت. دریاچه یا حوضچه ای که مردم سکه هایي جهت برآورده شدن آرزوهایشان یا رسیدن به چیزی خاص یا برای دلخوشی یا هرچه که شما اسمش را می گذارید تویش می انداختند.  نگاهي به ته درياچه كردم. سطح آب از نور سكه ها برق مي زد. مرا هم ترغیب كرد تا سکه ای صد تومانی تویش بیندازم. حیف آن سکه. می توانستم با آن توی یک از دستشویی های سرراهی شاش کنم تا توی راه به مثانه ام فشار نیاید. ولی درعوض، رفتم ته محوطه ی طاق بستان و رایگان اینکار را انجام دادم. کوله ام را گذاشتم روی طاقچه ی پلاستیکی. وقتی کارم تمام شد و خواستم آن را بردارم، یکی از بندهایش گیر کرد و پاره شد. همین را کم داشتم. همیشه توی سفر وقتی کوله ام را می انداختم پشتم با خودم می گفتم اگر یکی از بندها پاره شود چه خاکی توی سرم بریزم؟ توی سنندج هم که بودم از کنار خیاطی ها رد می شدم و با خودم می گفتم که بدهم بندها را برایم کوک بزنند تا به مشکل برنخورم. ولی نکردم. حالا هم داشتم چوبش را می خوردم. پس توی چمن محوطه نشستم و با نخ و سوزن افتادم به جان بند کیف. یکجورهایی ماست مالی اش کردم. می شد بهش اطمینان کرد. حالا حالاها دیگر پاره نمی شد. کارم توی طاق بستان تمام شده بود. کوله را آرام انداختم رو دوشم انگار نمی خواستم از خواب بیدارش کنم. داشتم می رفتم بیرون که سربازی روبه من گفت که اگر می شود چند تا عکس ازش بگیرم و بعدا برایش میل کنم. آنجا سرباز بود و از این جهت با او احساس نزدیکی می کردم. بردمش جلوی ایوان و چپ و راست ازش عکس گرفتم.

"بخند، به دور دورا نگاه کن، دست تکون بده برام، اخم کن، بخند، بشین، پاشو." پدرش را درآوردم. بعد ازش خواستم جلوی ایوان ها راه برود تا تکه فیلمی هم از او بگیرم. ازش پرسیدم:

"بار اولته میای اینجا؟"   بار چندمش بود ولی تابحال با لباس نظام اینجا عکس نگرفته بود. پر واضح بود که این قضیه برایش مهمتر از پایان خدمتش است. موهای کم پشتی داشت که یکی در میان سفید شده بود. دنشجوی سابق دانشگاه پلی تکنیک شریف بود. وقتی فهمید من نمیدانم پلی تکنیک کجاست، خندید . ادامه داد: "شریف...صنعتی شریف." منهم گفتم: "آهان خب بگو شریف...می شناسم."

کلاهش را گذاشت و با خنده ای مکانیکی از من دور شد.  با او خداحافظی کردم و وارد دنیاهای موازی شدم. مانند پرش یک اسب اروپایی از روی مانع روبرویش موانع زمان را درنوردیدم و در یک تقاطع زمانی به یک شاعر بیرجندی برخوردم. کلاه آفتابی زغال سنگی به سرداشت و سعی می کرد از ایوان بزرگ عکس بگیرد. چند بار سلام کردم ولی انگار خیلی درگیر ایوان بود. بعد حس کردم یا من اشتباه گرفتمش یا بابت دختر بودنش حس کرده بود کسی مزاحمش شده. یکهو برگشت. منهم کلاهم را برداشتم. بخاطر بی اهمیتی اولیه اش معذرت خواست. منهم سر بدون مویم را نشانش دادم و از این اتفاق خاص صحبت کردیم. او و خانواده اش یک قدم از من جلوتر بودند. چون کتیبه ی بیستون را رفته و دیده بودند. اینجا بود که تازه به پیاده بودن و بی وسیله بودن خودم پی بردم. برایش توضیح دادم که از کجاها رد شده ام تا به اینجا و زیر طاق بزرگ برسم. از مشکلات سفرم هیچ نگفتم. توی تمام مدت صحبتمان پسر کوچکی كنار دستش نگاه قدرتمندش را روی صورت و گردنم انداخته بود و من حتا نگاهی هم به او نکردم. انگار اصلا آنجا نبود. الان هم که دارم اینها را می نویسم یک تی شرت آبی و شلوارکی سفید روی هوا مجسم می کنم آنهم بدون چهره. نه نه. با چهره ای خمیری و موهای نخی سیاه شاید. کلاهم را گذاشتم سرجایش و هرچه طاق و نقش برجسته و کتیبه بود را توی همان دوره های تاریخی شان تنها گذاشتم و از پل "لَباب" با ماشین های خطی به سمت دوراهی هرسین-بیستون و خود مجموعه ی بیستون راه افتادم. بیست و پنج کیلومتری جنوب شرقی کرمانشاه بود.

ده پانزده کیلومتر را رد کردیم. به هر کوهی که از آن می گذشتیم خیره می شدم و با خودم می گفتم: "آره بیستون همینه." هموینطور می رفتیم جلو. "نه دیگه مطمئنم همینه." کوهها دقیقا شبیه همین کوههایی بود که توی عکسهای بیستون دیده بودم. پس دندان به جگر گذاشتم تا ده کیلومتر دیگر هم رفتیم. آفتاب مستقیم وسط آسمان داشت دیده بانی می کرد و هر موجود زنده ای را زیر نظر داشت. از من و ماشینهای پارک شده توی بیستون گرفته تا مرغابی های توی دریاچه و آفتاب پرست سبز تاجداری که روی کوه دیدم.

وقتی داشتم می رفتم سمت چهل هزار سال پیش و "غار شکارچیان"، آن را دیدم. همان مارمولک بود با مقیاس بزرگتر که رسما اندازه ی کل بازوی راست من بود. آنهم سبز سبز با سر و گردن جلو آمده و مصمم برای حرکت. ترساندمش و خودش را زیر تخته سنگی خاکستری پنهان کرد. از غار شکارچیان به کتیبه ی قجری رسیدم و هرچه دنبال مجسمه ی هرکول گشتم پیدایش نکردم. انگار کلا منتقلش کرده بودند به موزه ای جایی، که من از آن خبر نداشتم. عجیب بود. هیکل به آن درشتی توی چشم نمی آمد. کمی چلوتر رفتم و آفتاب را بیش از پیش روی نقاب کلاهم احساس کردم. اگر کلاهم را برمی داشتم، حتما کله ام پوست می انداخت. پس سرجایش محکمش کردم. خدا کند حالا حالا ها گم نشود. میدانم یک جایی بالاخره گمش می کنم. اگر ساعت مچی داشتم نیز همین اتفاق دیر یا زود برایش می افتاد. این قضیه واقعیت داشت. سرنوشت تمام کلاه ها و ساعت مچی های من همین است. یکهو توی زمان و مکان گم می شود. هیچوقت به گرد پایشان هم نمی رسم.

سرم را بالا گرفتم و به نوک کوه بیستون خیره شدم. کاش می توانستم بالای پله های چوبی کتیبه ی بیستون بروم واز نزدیک به کتیبه دست بزنم. می خواستم آنرا توی حافظه ی لمسی ام ثبت کنم. مثل بعضی چیزها که باید توی حافظه ی لمسی آدم ثبت شود. با حافظه ی بویایی و شنوایی و بینایی زمین تا آسمان فرق دارد. چیزی فراتر و عجیب تر از آنهاست که با روان آدم بازی می کند. ولی قفل روی در ورودی مرا برای رسیدن به کتیبه ناامید کرد. مجبور شدم به گرفتن چند عکس ناقابل آنهم از فاصله ی پنجاه شصت متری  اكتفا کنم. موقع گرفتن آن عکسها آنهم از آن فاصله احساس حماقت می کردم ولی انگشتانم بی اختیار روی شاتر می رفت و خودش برای خودش نورسنجی می کرد و خودش برای خودش تصویر را ثبت می کرد و برای عکس بعدی آماده می شد.

از آن ارتفاع یک بوفه توی کوهپایه دیدم. حس کردم تشنه ام. صد متری را پیاده زیر آفتاب رفتم و یک قوطی کوکاکولا خریدم و یک نفس تا تهش را ریختم توی معده ام و برای چند جرعه خنکی و گازش را توی مسیر گلویم حس کردم. کمی نشستم و دوباره راه افتادم. دوست نداشتم دوباره زیر آن آفتاب پیاده روی کنم ولی ابری به بزرگی دریاچه ی توی محوطه ی بیستون، خورشید را پوشاند و مرا برای رفتن وسوسه کرد. باید از سایه ی آن استفاده می کردم. پس گامهایم را بلندتر برداشتم و به سمت "فرهاد تراش" راه افتادم.

باید مسیری سربالایی را که پله ای چیزی هم برایش تعبیه نشده بود طی می کردم. هرچه بالاتر می رفتم زوایای جدیدی را از فرهاد تراش می دیدم و کم کم پرده ها کنار رفت و تمامش را آشکار کرد. چندین روایت برای فرهاد تراش وجود داشت.

دویست متر پهنا و سی و شش متر ارتفاع دارد و یکجورهایی بزرگترین صحنه ی تراش خورده ی شناخته شده توی ایران است. خیلی ها فکر می کنند محلی بوده برای احداث کاخ ساسانی و یا محلی برای کتیبه ی دیگر داریوش و یا  ایوان عظیم هم اندازه ی "طاق کسری" توی "تیسفون" با نقش برجسته ای بر دو سوی آن. ولی در موردی بیشتر کسانی که می شناسم اتفاق نظر دارند. اینکه این صفحه ی ناتمام جهت نوشتم و نشان دادن یک واقعه ی تاریخی توسط خسرو پرویز پادشاه ساسانی بوده که ناتمان مانده است.

هرچه به آن نزدیکتر می شدم به بزرگی اش بیشتر پی می بردم و زیر سنگینی اش کوچکتر می شدم. آنقدر نزدیک شدم که می توانستم خودم را جای یکی از تراشکارها مجسم کنم. آنجا بود که خودم را روی قسمت تراش نخورده ی کوه یافتم. دقیقا توی دل صفحه ایستاده بودم. پایین پایم آندورها هم می توانستم کاروانسرای شاه عباسی  توی دشت را ببینم و مردمی که مثل مورچه هایی مدرن از اینطرف به آنطرف می رفتند و دستهایشان را توی آسمان بالا و پایین می دادند. یکی از آن مورچه ها را صدا کردم. دادی بلند زدم و صدایم را کوه به خودش جذب کرد و همان راهی که رفته بودم را برگشتم. بطری آب معدنی بزرگی خریدم و تا جايی که می توانستم خوردم و بقیه اش را هم ریختم توی بطری کوچک همراهم. رفتم کمی زیر سایه ی درخت، پای دریاچه ی بیستون نشستم.

آرامش یعنی همین. اینکه زیر آفتاب بیستون،  روی لبه ی سنگی ِ دریاچه و زیر سایه ی چناری چند ساله بنشینی و از خنک بودن آب توی بطری ات هم اطمینان داشته باشی و بادی هم سر کم مویت را دور بزند و تی شرتت را به سینه بچسباند.

از مجموعه خارج شدم و از یک پیکان مدل شصت درخواست کردم که مرا تا دوراهی بیستون-هرسین برساند. تا از آنجا بروم نورآباد و بعدش هم خرم آباد. مرا هم قرار شد با خودشان ببرند. توی راه از زیباییهای کرمانشاه گفتند و جاهایی که می توانم توی آن روز بروم. هردوشان لاغر بودند و سبیلهایی مرتب داشتند. راننده درباره ی سفر اخیرش به مشهد برایم گفت. اینکه با خانواده اش با همان ماشین زیر پایمان تا مشهد یکسر آمده اند و سر راه توی چادر می خوابیدند. او هم خیلی راحت تریاکش را می کشیده و خیلی سفر خوبی بوده. منهم گفتم که خیلی خوب است توی سفر ماشین زیر پای آدم باشد. آخر احساس راحتی می کند. بالاخره دو نفری مخ مرا زدند که توی کرمانشاه بمانم. ولی وقتی از ماشینشان پیاده شدم بیش از پیش حس کردم باید بروم خرم آباد و از آنجا هم اندیمشک.

پس تاکسی گرفتم و مستقیم رفتم ترمینال و دوباره سوار ميني بوس شدم. كمي مهطل شديم، ولي سرآخر راه افتاد. توی راه جلوی مینی بوس را گرفتند. ایست بازرسی بود. پلیس بالا آمد و با خنده ای تصنعی با همه احوال پرسی کرد و از برخی جوانترها کارت شناسایی و از دو سرباز جلوی من کارت مرخصی شان را خواست. ولی به من هیچ نگفت. حتا به من نگاهم نکرد. هیچ حسی نداشتم. دوباره ماشین راه افتاد و تا هرسین خوابیدم. بعد دستی روی شانه هایم زد و صاحب دست گفت: "آقا هرسینه."

پاشدم و به دور و بر نگاه کردم. داشتم تصاویر نا آشنای هرسین را برای خودم تعریف می کردم. پشت همان پسری که بیدارم کرده بود رفتم و کرایه را به راننده دادم و پیاده شدم. پسر کنارم ایستاده بود. کلاه آفتابی قهوه ایش را صاف کرد و گفت:

"توی سنندج هم دیدمت." منهم ابروهایم را در هم کردم و تازه به هوش آمده بودم. گفتم: "توی کافه؟...موقع صبحونه؟"

با سر تایید کرد و آدرس ترمینال نورآباد را بهم داد. پول تاکسی ام را هم حساب کرد. بعد با تاکسی زردی تا نورآباد آمدم و بعدش هم با مینی بوس های خرم آباد وارد آنجا شدم و یکراست آدرس فلک الافلاک را گرفتم. آدرسش سبزه میدان و یکجورهایی مرکز شهر بود. خدا این تاکسی های خطی را از ما نگیرد. با همانها مستقیم تا سبزه میدان رفتم. می دانستم الان است که با برج و باروهایی عظیم و برافراشته روبرو شدم.

وقتی توی آن خیابان باریک منتهی به فلک الافلاک راه می رفتم، با خودم می گفتم الان است که بطور عجیب و غریبی یک قلعه ی دژ مانند جلوی رویم قهوه ای شود. همینطورم شد. انگار کل کوه را آسفالت کرده بودند بجز قسمت خود قلعه ی اصلی را. درش بسته بود. تا حصار روبروی ورودی رفتم و از سرباز دربان پرسیدم که در ورودی اش کدام سمت است. او هم گفت که درست آمده ام ولی قلعه روزهای دوشنبه بسته است تا روزهای جمعه باز باشد. به او گفتم: "مطمئنم خودتم نمی دونی چرا!" و خندیدم. از دور چند عکس از برجهای قلعه گرفتم. حدود پنج شش مسافرخانه را پیاده گشتم ولی هرجایی که می رفتم اتاق خالی نداشت. حتا دو تخته و سه تخته هم نداشتند. هنوز ناهار نخورده بودم. عطش یک لیوان چای داشتم. واقعا روز سختی بود. همین که تاکسی گرفتم تا مرا ببرد و دنبال مسافرخانه بگردیم، اولین مسافرخانه اتاق خالی داشت. انگار رمزش این باشد.

پول اتاق را پیش دادم و کارت ملی و کارت دانشجوییم را هم به عنوان گرو پیش خودش نگه داشت. حتا نمی دانستم اسم مسافرخانه چیست. کیف و وسایلم را گذاشتم توی اتاق و دست و صورتم را شستم و رفتم سمت بازار تا خودم را یکجوری سیر کنم. ساندویچ خوراک بندری با لیموناد خوردم و شهر را کمی گشتم. سری به پارک "کیو" زدم و کنار دریاچه ی گل آلودش پیاده راه رفتم و یک یخ در بهشت طالبی خوردم و دوباره به همان دخمه ی بدون پنجره و طاقداري که کرایه کرده بودم برگشتم.

خیلی روز خسته کننده ای بود. خیلی خسته کننده و بیهوش کننده و پر از تازگی.

 

+ توسط اميرحسين
دوشنبه سوم بهمن 1390
شب هشتم- هیچ چیز نمی تواند جلوی حرکت مرا بگیرد.
              با صدای ناصر رزازی، خواننده ی محبوب کردها از خواب بیدار شدم. حدود نه ساعت خوابیده بودم و باید آماده ی سفری کوتاه می شدم. آن هم چهل و پنج کیلومتر آنطرف تر تا سنندج یا به قول خود کردها "سِنَه دژ" یا "سنه".

شلوار جین آبی تیره ام را با تی شرت زرد پوشیدم و صبحانه کره و پنیر و مربا و چای خوردم. حواسم بود کره کمتر بخورم تا توی راه مشکل شکمی نگیرم. آرمان باشگاه بود و پدر پیمان در مغازه و عروس و داماد هم مسلما خانه ی خودشان بودند. پس از مادر پیمان خداحافظی کردم و اوهم برایم آرزوهای خوب کرد و زدیم بیرون. پیمان هم تا ترمینال با من آمد. توی راه هیچ نگفتیم تا خودمان را کنار مینی بوس های سنندج یافتیم. ماشین هنوز پر نشده بود، پس روی نیمکت سبزی نشستیم و درباره ی این دو روز صحبت کردیم.

توی مینی بوس کنار پنجره نشستم و کوله ام را توی آن جای تنگ بین زانوهایم گذاشتم تا مردی مسن با لباس کردی قهوه ای تابستانی و شال بند و سربندی مشکی کنارم بنشیند. سبیل جز لاینفک مردان مسن کردی است. پدر پیمان هم سبیلی داشت که روی لبهایش را می پوشاند و ریشش هم چپه تراش بود.

از پنجره برای پیمان دست تکان دادم و برای یک لحظه تمام صحبت هایمان توی دیوان دره در این دو روز توی گوشم پیچید. همینطور دورتر می شدم و از پنجره کلاهم را برایش تکان می دادم. کمی جلوتر که رفتیم بین راننده و مرد جلوی من بگو مگویی شد. کردی حرف می زدند و من فقط یک جمله را در آن میان متوجه شدم. مرد روبروی من پشت سر هم وسط حرفهای راننده می گفت: "چونی اِتوانی؟! ، چونی اِتوانی؟! "

بعد راننده زد روی ترمز و از وجدان صحبت کرد و چند نفر یکهو پریدند و جلوی آن دو را گرفتند. مثل اینکه دعوایی جدی بود. به پسر جوان پشت سرم رو کردم و ابرو بالا انداختم و پرسیدم که چه شده است. ولی مسئله ی زیاد مهمی نبود چون راننده پایش را روی پدال گاز گذاشت و افتاد توی جاده ی دیواندره – سنندج. بیش از دو سوم ِ مسیر را از کنار پرتگاه و دره عبور کردیم. از کنار سدّی پر از آب هم گذشتیم که مثل فیروزه ای آن میان می درخشید. چند پیام برایم آمد که جوابشان را دادم و کم کم کیلومترها کم شدند و وارد ترمینال سنندج شدیم. مستقیم رفتم سمت ستاد اسکان فرهنگیان. آنها هم به خاطر مجرد بودن، مرا حواله دادند به خانه ی معلم. بعد از چند کیلومتر پیاده روی به خانه ی معلم سه راه ادب سنندج رسیدم. وارد شدم و از صف طولانی ناهار رد شدم. سرم را از شیشه ی پذیرش تو دادم و گفتم که اتاق می خواهم. او هم شناسنامه ی من و شناسنامه ی فرد فرهنگی را تقاضا کرد. منهم هیچکدامشان را نداشتم. پس برایش خاطر نشان کردم که من، این چند هزار کیلومتر را همینطور آمده ام. در این مسیر تنها کارت ملی خودم و کارت درمانی فرهنگی ام همراهم بوده، که توی آن نسبت من با فرد فرهنگی که مادرم باشد مشخص شده است. تازه شماره ی پرسنلی مامان را هم می دانستم. هرجایی که مانده ام از همین راه اتاق گرفته ام. اینها را به مسئول پذیرش هم گفتم. او هم ابروهایش را توی هم گره داد و گفت:

"اینجا سنندجه...هرجا نیست."

بعد ادامه دادم: " آره می دونم... اینجا سنندجه. خودم سوار ماشین هاش شدم ولی همه جا همینجوری اتاق گرفتم."

دوباره تکرار کرد: " میگم که هرجا بودی، بودی...اینجا سنندجه."

حساب کار آمده بود دستم. پس ادامه دادم: "می دونم اینجا سنندجه، فرق داره با همه جا... اگه برم کرمانشاه اونجا هم با اینجا فرق داره. بعدش هم یاسوج باز همین جور، اونم با همه جا فرق داره. هم اسمش فرق داره هم مدار جغرافیاییش. می دونم می دونم. جغرافیم خوبه، خیلی خوبه."

اگر این حرف ها را به دیوار حائل هم می زدم یکهو روی سرم خراب می شد ولی انگار باید تمام حرفهایم را از ابتدا کُردی تکرار می کردم. طرف گفت:

"شناسنامه، بدون شناسنامه نمیشه."

نفسی تازه کردم و گفتم:"خب اینا هم شناسنامه ان دیگه... شناسنامه اسمش روشه... چیزی که منو به تو بشناسونه. اینم از این."

بعد نگاهی به صف طولانی غذا کرد و گفت: "می خوای با مدیریت صحبت کنی؟! " من هم رفتم سراغ مدیر ولی در اتاقش بسته بود. حتم دارم پذیرش هم می دانست و مرا دست به سر کرده بود. دوباره برگشتم و خراب شدم رویش. اینبار کسی از توی صف بهم غر زد. مرد چاقی بود که در آن زمان هیچ چیز بجز بشقابی چلو جوجه ی بدون استخوان ارضایش نمی کرد. بهش گفتم:

"غذا مهمتره یا جای استراحت من که چند هزار کیلومتر اومدم تا اینجا؟" بعد تصحیح کردم که آری غذا مهمتر است. دیگر مسئول پذیرش به من محل نمیداد. من نیز همانجا مثل درخت چنار رویش سایه انداخته بودم. داشت با تلفن صحبت می کرد. گوشی را گذاشت و گفت: "می تونی اینجا صبر کنی تا ساعت چهار بعدازظهر تا مدیریت بیاد."

گفتم:" بعد شما حاظرین من از الان تا ساعت چهار اینجا باشم تا با مدیریت صحبت کنم؟ "

خمی به ابرویش داد و گفت: "من می خوام تو الاف بشی؟"

"آره دیگه شما می تونی کارمو راه بندازی." به دور و بر نگاه کرد و گفت:

"خب می خوای غذا بخوری؟" با این حرفش مرا رسما ً شاکی کرد. می توانست بگوید "خب بگذار ببینم چه کاری از دستم بر می آید!" یا "چند لحظه صبر کن و برو تو سالن غذایی بخور و برگرد اینجا کارت را راه بیندازم."

ولی دیالوگی به آن مسخرگی به زبان آورد. انگار می خواست با پنبه سرم را ببرد. واقعا سرم داغ شده بود. رو کردم بهش و گفتم:

"نه غذاتو می خوام، نه اتاقتو. فقط یادت باشه بهم اتاق ندادی. من امشبو تو پارک می خوابم ولی کردها مهمون نوازتر از این حرفا بودن... اسم خونه معلم رو هم از سردر اینجا بکنین و بجاش بنویسین (نان داغ-کباب داغ) یا (غذا حاظر است). اگه بیای مشهد من خودم می برمت خونمون و می نشونمت پای سفره مون و همون غذایی که خودم می خورم و میارم واست."

توی مدتی که سخنرانی بلند بالایم را ایراد می کردم، سکوت کرده بود. چه خوب شد که صحبت هایم را قطع نکرد. اگر جبهه می گرفت آن چیزی که نباید می گفتم را به زبان می آوردم. شانسش گرفت که میان حرفهایم نپرید.آنقدر سرم داغ شده بود که می خواستم بگویم: "کردها مهمون نوازن؛ تو کرد نیستی." ولی حس کردم آنقدرها هم اغراق نکنم. با خودم فکر کردم اینجا ده-دوازده تومان برایم آب می خورد ولی مسافرخانه آنهم مرکز شهر و کنار موزه  و خانه ی کرد و مسجد قدیمی، به زور درمی آید هشت تومان ناقابل. پس در اوج زدم بیرون. احساس آرامش عجیبی داشتم. خوب شد که اتاق ندادند بهم. حتا از رفتنم به داخل خانه ی معلم پشیمان شدم، چون حدود بیست دقیقه بعد توی خیابان فردوسی سنندج اتاقی به بهای شبی هشت تومان توی مسافرخانه ی عدل گرفتم. تازه توی اتاق شیر آبی هم تعبیه شده بود و نورگیر مناسبی داشت. پنجره ای هم روبه بازار و پیاده رویی باز می شد. سرم را زیر شیر آب گرفتم و سه ساعت خوابیدم و ساعت چهار و نیم بیدار شدم. اگر در خانه ی معلم می ماندم تازه مدیر آنجا آمده بود و مطمئنا با اوهم بگو مگویم می شد و اول و آخرش باید می آمدم همینجا. آخر زیردستان همیشه شبیه بالا دستشان می شوند، و این اجتناب ناپذیر است. باید اینطور باشد. مگرنه چرخه ی اقتصادی نمی چرخد.

تنها دغدغه ای که داشتم خرید شارژر دوربین بود که تنها یک خط شارژ باطری داشت. ساعت پنج و نیم زدم بیرون. از پله های سنگی مسافرخانه پایین آمدم و پایم را توی پیاده روی شلوغی گذاشتم. سمت خانه ی کرد توی خیابان پایین مسافر خانه رفتم. وارد مجموعه شدم در راهروی ورودی چند عکس از روستا و زمینهای انگور اورامان به دیوار داشت. یاد آن سند فروش معروف به سند فروش اورامان افتادم. زمینی که در دوره ی اشکانی بین دو نفر معامله شده بود و از آن معامله سندی پارتی تا به امروز مانده است. راهرو را رد کردم و وارد حیاط اصلی شدم. یک باغچه ی کوچک و یک حوضچه ی نسبتا بزرگتر از باغچه حدفاصل من تا عمارت اصلی خان بود. خانه ی کرد خانه ی خاندان عاصف بوده که عمارت اصلی به دوره ی صفویه و ملحقات بعدی به دوره ی قاجار تعلق دارد. چهار حیاط دارد و رواقهایی که با دری چوبی از هم جدا می شوند و حیاط را محاط می کنند.  خانه ی کرد ترکیبی است از موزه ی مردم شناسی و موزه ی مشاهیر کردستان و موزه ی آثار باستانی و کلا هرچیزی که که به کردستان مربوط بود. ابتدا موسیقی کُردی هم از بلندگوها پخش می شد ولی کمی که گشتم و از موزه ی مردم شناسی که درآمدم و پایم را داخل قسمت پوشاک گذاشتم آهنگ کردی و صدای مخملی خواننده ی آن قطع شد و آهنگ امام رضا با صدای محمد اصفهانی پخش شد. نمی دانم چرا از همه جا آن آهنگ را پخش کردند. دوباره برگشتم توی عمارت اصلی و مثل همیشه پنجره های اُرسی نظرم را جلب کردند. همیشه شیشه های رنگی مرا مجذوب خود می کنند. مثل گل بازی برای بچه ها یا رانندگی برای یک راننده ی تریلی می ماند آنهم با زمینه ی موسیقی کوچه بازاری.

دوست داشتم ساعتها بنشینم و به گره های اسلیمی و شیشه های مشبک خیره شوم تا پشت سرهم نور خورشید را برایم بشکنند و من هم مانند یک تماشاچی حرفه ای برایشان دست بزنم و هورا بکشم. ولی باید از حداقل زمان حداکثر استفاده را می بردم، پس از خانه ی کرد زدم بیرون و رفتم آنسمت خیابان توی موزه ی سنندج. راهی سرازیری را گذراندم تا به موزه رسیدم. آنجا به چهار بخش تقسیم می شد. دوره ی پیش از تاریخ(قبل از ابداع خط)، دوره ی تاریخی، اسلامی و دوره ی معاصر.

تمرکز بیشتر موزه روی سفالهای به دست آمده از این دوره ها بود که توی سه طبقه ی زیرزمین، همکف و طبقه ی اول تقسیم بندی شده بودند.  بیشتر از همه سفالهای دوره ی اسلامی برایم چشم  نواز بود. وقتی با خودم فکر می کنم که چقدر اسلام، روی تزیینات تجملی ظروف و وسایل مورد استفاده در طول روز تاثیر گذاشته برایم جالبتر می شود. مثلا نقره کاری های روی یک آفتابه، یا طرح های برجسته ی یک سینی، یا پشت جلد کتابی قدیمی، ظروف چینی، دور نویسی های متعدد با رنگ های اخرایی و سفید و قهوه ای سوخته مرا از این طرف به آن طرف پرت می کرد. از پذیرش موزه بابت ورود رایگانم تشکر کردم.

از سر خیابان آدرس نزدیکترین الکتریکی آن اطراف را پرسیدم. توی راه به جمال زنگ زدم و جمال هم مثل همیشه به من گفت که تا آنجایش هم شانس آورده ام که توانسته ام زنده بمانم و بهتر است همانجا سر خر را کج کنم و برگردم مشهد و تاکید کرد که در هر صورت موقع بازگشت من نیز، دارد فقه و زبان می خواند و کلاسهای کنکور می رود و نمی تواند با من قرار بگذارد. حرفایش که تمام شد گوشی را قطع کردم و وارد الکتریکی شدم و مبدل شارژر خریدم.

توی مسافرخانه دوربین را پنج دقیقه به شارژ زدم و راه افتادم سمت کوه و پارک جنگلی "آبیدر". جایی که همه بهم پیشنهادش کردند. از پیمان و آرمان گرفته تا دوستان مشهد و راننده ها و مغازه دارهای سنندج. پس سوار تاکسی شدم و از آزادی یکراست رفتم سمت کوهپایه ی آبیدر. وقتی بالای کوه رسیدم دیگر شب شده بود. از آن بالا شهر خیلی پیچیده و بزرگ به چشم می آمد. کم کم چراغ خیابان ها هم روشن شد و می شد فرق مرکز شهر را با حومه ی آن به خوبی حس کرد. چند عکس هوایی از شهر گرفتم  واز بوفه ی همانجا کیک و چای خریدم و کنار پرتگاه روی یک جوی خشک نشستم و با زمینه سرسبز پایین پایم، لیوان پلاستیکی چای را سرکشیدم. مسجدی روی لبه ی کوه ساخته بودند. از کنار آنهم گذشتم و رفتم بالاتر. آنقدر بالا رفتم که میخچه های پای راستم درد گرفت. آرام آرام رفتم کنار چشم انداز شهر و از بوفه دار دوم پرسیدم: "چای قوری هم داری؟" گفت: "چند تا؟" گفتم: "یکی." گفت: "چرا یکی؟" گفتم: " پس چند تا؟...یک نفرم." گفت: "یک نفره می خوای یه قوری بخوری؟" به شلوار کردی اش نگاهی کردم و گفتم:

" اگه وقت داشته باشی باهم چای رو می زنیم، منم از تنهایی درمیام."

یک قوری چای با بیسکوییت ساقه طلایی خریدم و روی یک نیمکت سنگی نشستم به خوردن. دیگر کامل شب شده بود. به چند نفر زنگ زدم و چای قوری را لیوان لیوان کم کردم. دقیقا روی نیمکت پشت سرم چند دختر نشسته بودند. حس کردم یکیشان پشت سرهم به من نگاه می کند و با بغل دستی اش می خندند. آنزمان بود که آرزو داشتم کاش کُردی بلد بودم و با او حرف می زدم. نباید می گذاشتم کسی متوجه فارس بودن من بشود. پس تصمیم گرفتم از آنجا آرام آرام فرار کنم. سینه خیز از کنار نیمکت ها و حوضچه ی مصنوعی و پلکان سنگی عبور کردم. ساعت حدود نه و نیم بود. باید تا یازده مسافرخانه می بودم. چون دوست نداشتم واقعا توی پارک بخوابم. دوباره تا پایین کوه پیاده آمدم. ایندفعه سریع رسیدم جای خط تاکسی ها. سوار تاکسی شدم و گفتم: "آقا، عجب شهر قشنگی دارین." مرد هم سبیلش را تکانی داد و گفت: "قشنگه؟"

"آره خیلی. خونه ی کرد، موزه، آبیدر." همینجا مامان زنگ زد و جریان امروز خانه ی معلم را برایش تعریف کردم و از هزاران متر آنطرف تر جواب داد: "خوب کردی." ولی دیگر نپرسید "اون چی گفت؟" درصورتی که من خودم را آماده کرده بودم که این سوال را بپرسد. از شانس خوب من تاکسی تا میدان انقلاب مرا برد. سر راه پیاده شدم و تشکری کُردی از او کردم  ورفتم توی یک مغازه ی شیرینی و آجیل فروشی. یک بسته جیلی بیلی سوغات مشهد و کنجد شیرین سوغات سنندج را برای علی رستمی گرفتم. از روی پلی گذشتم و توی یک جیگرکی سه سیخ جگر و به یاد علی رحمانی یک سیخ دمبلان با یک کاسه آبگوشت خوری دوغ محلی خوردم و یکراست سرازیر شدم توی اتاق پانزده مسافرخانه ی عدل خیابان فردوسی. قبل از خواب صدای جر و بحثی را از بیرون شنیدم ولی هیچ چیز نمی توانست جلوی حرکت مرا بگیرد. همانند کشتی بخار داشتم موجهای عظیم را می گذراندم و جلو و جلوتر می رفتم.


+ توسط اميرحسين
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390

خيس آسمان شدم برروي زمين،

كم كم دارم حس مي كنم زمين گرد است.

در جاده هيچ چيز تمام شدني نيست.

نه اين كوه ها،

نه اين تيرهاي برق،

و نه اين بيابان كه تا بالاي شيشه ي اتوبوس آمده است.

تو كه نيستي،

از جاهاي بي خاطره مي ترسم،

و قدرتي عجيب مرا در حركت مي اندازد.

اينجا، تمام دنيا همين جاده اي مي شود كه مي خواهد مرا به تو برساند.

تو كه نيستي،

ديوانه وار عاشق سفر مي شوم.

سفر به دوردست؛

سفر به كورترين نقاط خراسان،

خراساني كه زير لاستيكهاي اين اتوبوس

چرخ مي خورد و چرخ مي خورد

تا چشماني، چشماني را ببيند.

مرا مي تواني زير شنهاي روان اين كوير،

يا پشت آب انباري پير بيابي.

يا كافي است تنها گوش به جاده بدهي

هم اكنون ميان اذان بيدخت

در حركتم.

 

+ توسط اميرحسين
چهارشنبه دوم آذر 1390
شب هفتم – همیشه ابرها نشانه ی باران نیستند.

توی این یک هفته هیچوقت تا آن موقع از روز خواب نبودم. ساعت یازده صبح بیدار شدم و تا کمی تکان خوردم پیمان وارد اتاق شد و زیر شعاع نور ایستاد و گفت: " فکر می کردیم خسته باشی...برای همین بیدارت نکردیم." بعد به کُردی چیزهایی را به مادرش گفت. دست و صورتم را توی حیاط شستم و صبحانه خوردم. از تمام رنگهایی که می شناختم یکی توی سفره بود. رنگهایی هم که خوراکی نبودند توی زمینه ی سفره می شد پیدایشان کرد. هوس کردم عکسی از نمای بالای سفره بگیرم ولی لحظه ای حس کردم کارم خیلی جنبه ی انسانی سفره ی صبحانه و روحیه ی میزبانم را تهدید می کند. پس لبانم را کج کردم و بی خیال شدم.

پیمان پیشنهاد داد آن روز را هم آنجا بمانم تا مقبره ی پیرمحمود را به من نشان دهد. در ادامه ی حرفش نیز گفت البته قاچاقچی های کردستان قبر را خالی کرده اند. سال شصت و هشت آنجا را غارت کردند ولی باز هم دیدنش ارزش دارد.

لباس پوشیدیم. کرم ضد آفتاب زدم  و کلاه آفتابی قهوه ایم را هم گذاشتم روی سرم و راه افتادیم. از کنار مزارع گندم و دره ی اصلی دیواندره گذشتیم. بعد چشمه ی آبی را دور زدیم و چند تا پیچ خاکی را گذراندیم. نرسیده به روستای "کا گُلی" رفتیم توی فرعی جاده و کم کم ارتفاعمان را سمت بالای کوه زیاد کردیم.پیمان نقطه ی سیاهی را روی کوه نشانم داد و گفت:

"اون سیاهی رو می بینی که از روی کوه زده بیرون؟"  نقطه ی سیاه همان مقبره ی "پیرمحمود" بود. دراصل دو قبر آنجا بود. قبر "پیرمحمود" و قبر دیگری که روایت بود گور "پیرگنجی" است.

هرازگاهی باد می آمد و موها و لباس پیمان را می رقصاند. مدل موهایش یکجورهایی مرا یاد موهای خودم می انداخت. منهم موهایم را بالا می دهم ولی کنار گوش ها را پایین نگه می دارم. پیمان صورتی استخوانی داشت؛ مثل خیلی از کردهایی که تا بحال دیده بودم. وقتی می خندید ردیف دندانهای سفیدش خودنمایی می کرد.

وقتی از روی جوی آبی پریدیم و از وسط چمنزاری پای آن کوه رسیدیم، پیمان علامتی سنگی را نشانم داد و گفت که آنرا برای شناسایی از پایین کوه گذاشته اند. از شیب نسبتا تندی بالا رفتیم. عرقمان درآمد و باد شیب کوه، پشت گردنهامان را خنک می کرد.

هنوز به مقبره ی اصلی نرسیده بودیم که چاله ای را گذراندیم. پیمان می گفت آن چاله را چند جوان برای خنده کنده اند. چون معلوم بود که خاک اصالت ندارد و به کوه اضافه شده است. خاک نرم هم جای مناسبی برای پیداکردن آثار باستانی نبود. راست می گفت. آنرا گذراندیم و کم کم گنبد شبه رُکی توی شعاع دیدمان آمد. ساختمان نقلی آرامگاه هم به تدریج خودش را بالا کشید. آرامگاهی که فتح الله رحمتی معروف به فتحی گنجی و محمد فرجزاده آنرا ساخته بودند.

قبرهای توی آرامگاه به کل تخریب و غارت شده بود. زیر سایه بان آرامگاه به اینور و آنور می چرخیدم و به تکه های آجر پخش شده ی پایین پایم نگاه می کردم. انگار می خواستم آثاریی از ضربات را روی سنگ پیدا کنم. پیمان می گفت پیرمحمود احتمالا ریش سفید روستای کاگُلی بوده. بعد از در پشتی آرامگاه سمت پرتگاه رفتیم و با انگشت به فضای خالی بین دو کوه روبرویمان که پایین دست کوه توی سایه ی بین کوهها بود، اشاره کرد و گفت که روستای کاگلی ابتدا آنجا بوده که چند سالی میشود که به غرب همان قسمت تغییر مکان داده شده. درهمان زمان پیرمحمود، مردم روستا پیکر ریش سفیدشان را با طلا و جواهر روی کوه روبروی روستا دفن می کنند تا از آن پایین هم به آن دید داشته باشند. تنها ارتفاعی که از توی چاله ی روستای اولیه توی دیدشان است. بعد چاله ی چسبیده به آرامگاه را هم دیدیم. آن چاله نشان می داد دور و بر آرامگاه را هم برای کشف آثار پیرمحمود کنده اند ولی احتمالا به چیزی نرسیده اند.

همانجا بیرون از در پشتی رو به پرتگاه سرسبزی روی تخته سنگی سیاه نشستیم. میوه هایی که با خودمان آورده بودیم را یکی یکی شروع به خوردن کردیم. آلوچه، زردآلو  ویک چندتایی سیبچه و شفتالو که خودشان به آن می گفتند "اِشتالو".

بعد از سکوتی گرم و شیبدار پیمان گفت: " برام دعا کن امیرحسین."

دیالوگی ناخداگاه بود که باید به زبان می آمد. اینطور حرفها را خوب می شناسم. هر وقت بعد از سکوتی طولانی کسی می خواهد حرفی را شروع کند یا بین یک بحث بی ربط حرفی می زند، می تواند معنا دار باشد.

گفتم: "باشه پیمان... باشه."

به بلوکه ی سیمانی جلویمان اشاره کرد و گفت: " به نظرت میشه اینو پرت کنیم پایین؟ یعنی می تونیم؟"

بعد پرید و پایین پرت گاه را دید زد. موقعیت مناسبی بود برای سقوط آزاد یک بلوکه ی سیمانی مجرم. بلندش کردیم و تا لب پرتگاه رفتیم. بدون شمارش معکوس انداختیمش پایین. انگار از قبل می دانستیم کی توی دره رهایش کنیم. ده-بیست متری را قل خورد و هر تکه اش به سمتی رفت. با حرکت چانه ام به پیمان گفتم که فکر نمی کنم تا پایین کوه برود؛ پیمان هم با ابرویش گفت که می رود.

تکه های سیمانی آنقدر چرخیدند و چرخیدند تا از نظرمان گم شدند و راست رفتند توی زردی گندم های پایین دست ما. بعد انگار نه انگار که الان یک بلوکه ی سیمانی صد کیلویی چند هزار تکه شد و صدایش توی دره پیچید. آب از آب تکان نخورد. دوباره سکوت دره و صدای جیرجیرک درشتی خودشان را غالب صداها کردند.

پلاستیک میوه و چند تا سیبچه را تنها گذاشتیم و از کوه پایین آمدیم. پیمان از من جلوتر می رفت. گفت: "می دونی امیر...فتح الله گنجی این مقبره رو ساخت که جلوی کارای قاچاقشو بگیره... یک جوری نشون داد انگار اینجا یه جای مذهبیه و مثلا داره کار مذهبی – فرهنگی می کنه. همون موقعی که اینجا رو می ساخت قبرها رو هم خالی می کرد. هنوز هم بعضی وقتا توی شهر می بینیمش."

چشمانش را تنگ کرد و برگشت به نوک کوه نگاه کرد. انگار دنبال نشانه ی سنگی اش می گشت. ادامه داد:

"همه می دونن که پیرمحمود رو اون خالی کرده. مثه اینکه یه نفر دیگه نقشه ی این گورُ داشته و وقتی تو دیواندره دنبال کمک می گشته به فتحی گنجی برخورده. بعد قرار شده هرچی به دست میارن نصف نصف کنن. فتحی هم الکی چند تا ماشین تویوتا جور می کنه و توی زمانهای مختلفی می فرسته سمت گور پیرمحمود. وقتی داشتن آروم به گور نزدیک می شدن فتحی شلوغ بازی می کنه و مثلا جون شریکشو نجات می ده و از چنگ تویوتاهای پلیس فراری می ده یارو رو. بعدش هم تنهایی گنج رو بالا می کشه. به همین راحتی. الان هم یه نمایشگاه ماشین داره. از همین راه پولدار شد. همه می دونن اینو...همه."

تنها اینچنین بحثی می تواند پاهایم را خشک کند و باعث شود ساکت بمانم و حرفی نزنم. هرموقعی همچنین حسی نسبت به چیزی دارم فکر می کنم خیلی موقعبت خاصی را دارم می گذرانم. وسط حرفهای پیمان سکوت کرده بودم و تمام حواسم را به صحبت هایش داده بودم. گفتم: "امروز یه قاصدک دیدم...از پنجره اومد تو و روی سینه ام نشست...من آدم خوشبختیم."

گفت: "چطور؟" همانطور که پایین می رفتیم و آفتاب روی نقاب کلاهم بود گفتم: "من به خرافات اعتقاد ندارم. مثلا به خواب خوب و بد یا به بد شگون بودن چیزی. ولی قاصدک قضیه اش فرق داره. هربار قاصدکی می بینم به این فکر می کنم که این قاصدک از روی گلی، از روی کوهی، از پایه تپه ای، جایی، از شاخه اش کنده شده و اومده تو شعاع دید من...عجیبه..." با سر تایید کرد و ادامه دادم:

"مثلا توی راه که داشتم می یومدم پیش تو - توی راه مراغه – توی اتوبوس، یکهو از پنجره ی باز دست چپم یه قاصدک اومد تو و روی گردنم نشست یا وسط بازار شلوغ تبریز یکهو از بین جمعیتی که هرکی سرش به سمتی بود اومد توی بغلم. این اتفاقی نیست...اصلا."  تا مدتی ساکت ماندیم و در راه برگشت از ابرهای پنبه ای چند تا عکس دیگر گرفتم و از جاده پایین آمدیم. بیشتر راه سرازیری بود. به چشمه ای رسیدیم. تشنه بودیم. مشت مشت آب می خوردم و عطشم بیشتر می شد. سیر نمی شدم. چند تا عکس هم از پیمان و چشمه گرفتم . توی پیچ بعدی جاده ی خاکی روبرویمان گندمهای سُن زده را دیدیم. از دور هم معلوم بود که چه گندم هایی را حشره زده. گندم هایی که قهوه ای سوخته بودند همانهایی بود که سُن زده بود.

اینجا بود که یکی از اولین عکسهای تک نفره ام را در کردستان ثبت کردم. پشت به ابر وسط همان گندم ها ایستادم و پیمان عکسی از من گرفت و تا پانزده دقیقه بعدش توی حیاط خانه داشتیم پاها و پاچه هایمان را با آب می تکاندیم. ابر ِ پدر و مادر داری جلوی خورشید ظهر دیواندره را گرفت. به پیمان گفتم:

"چه ابرایی! ...می بینی؟ ...امروز بارون میاد."

برگشت و گفت:" نه فکر نکنم...همیشه ابرا نشونه ی بارون نیستن."

خستگی را از توی پاهامان درآوردیم. وارد که شدیم خزیدم توی اتاق پشتی خانه و وسایلم را جمع و جور کردم. بعد از ناهار چرتی زدم و ساعت شش بیدار شدم و رفتیم بازار دیواندره کمی چرخیدیم. رفتیم توی یک عطرفروشی و پیمان با صاحب مغازه کردی صحبت کرد و اوهم برایش یک دسته عطر جیبی بیرون آورد. باز دوباره کلی باهم صحبت کردند. از صحبت هاشان بر می آمد که انگار فروشنده دارد به پیمان نقشه ی قتل یکی از بزرگان محل را ابلاغ می کند و او هم  درباره ی حق الزحمه کمی چانه می زند و مقتول مورد نظر را از لحاظ توانایی امکانات نظامی بالا می برد تا بتواند پول بیشتری را به جیب بزند.

ولی راستش از صحبت هاشان هیچی نمی فهمیدم. تا آن زمان فقط می توانستم بگویم: "دَسو خوژ-وِه."، " ای چه"،" ای شِروالا."،" بو خُوا" و عبارت "چونی؟". لازم می دانم اشاره کنم از آستارا تا خود مراغه وقتی بین ترکها بودم حداقل کلیت بحثشان را می فهمیدم ولی صحبتهای کردها با هیچ فرمولی فهمیده نمی شد. خیلی کم فارسی قاطی اش شده بود. بعد صاحب مغازه عطری را روی مچ دست پیمان امتحان کرد. گفتم: "خیلی خوش بوئه."

بعد همان عطر را خرید. بیرون که آمدیم فهمیدم برای من خریده است. تا آن لحظه کسی برایم عطر نخریده بود. خیلی کیف کردم. همانجا چند پیس به خودم و یقه ی لباس کردی پیمان زدم. دوباره بازار را لابلای شلوار کردی ها و شالبند ها و دامن زنان گذراندیم و رسیدیم دم سوپر مارکت خانوادگی بهرامی ها. وقتی رسیدیم پیمان، پدرش که زیاد سرحال نبود را فرستاد خانه و بجایش همانجا ایستادیم و کمی تخمه و بستنی خوردیم تا آرمان از باشگاه بدنسازی برگشت و مغازه را جمع کردیم و رفتیم توی پارک ملت دیواندره. آرمان از پرورش اندام و گوناگونی لهجه های کردی و خاطراتش از عروسی های زندگیش گفت و توی تاریکی پارک از بین درختان گذشتیم. تا آخر پارک رفتیم و کم کم به بیراهه زدیم. احساس کردم باید جایی را برای شاشیدن انتخاب کنم ولی می ترسیدم شاید رازهای این حرکتم را همه نتوانند درک کنند و آنرا به عنوان عملی زشت برداشت کنند. شاید از طرفی بخاطر این بود که هرکسی از کنارمان می گذشت سلام و علیکی را با برادران بهرامی رد و بدل می کرد. بی خیال شدم و دوباره دستانم را کردم توی جیبم. آرمان هنوز داشت تعریف میکرد. توی آن تاریکی بیشتر شبیه پیمان شده یود. مدل موهای آرمان هم مثل پیمان بود. از چند متری معلوم بود که با هم برادرند. هرشب می رفت باشگاه بدنسازی و خیلی به فکر تناسب اندامش بود. توی زنجان جغرافی می خواند. یکی از شوخی های خوبش هم تحت تاثیر همین قلمروی دانشگاهیش بود. بعضی وقتها کردی و ترکی را باهم ترکیب می کرد و همه را می خنداند. آنشب پوست ترک خورده ی شانه اش را نشانم داد.

چلوگوشت بادمجان را تا ته خوردم و نیم ساعت بعدش هم سه لیوان چای قرمز. دوشی گرفتم و ریشهایم را تراشیدم. آماده ی خوابی نه چندان طولانی شدم. گوشی موبایل را هم به شارژ زدم. آنجا بود که متوجه شدم مبدّل شارژر دوربینم را توی تبریز خانه ی رضا جا گذاشته ام. قبل از خواب توی تاریکی تصمیم گرفتم فردا از سنندج یک مبدّل مشکی از الکتریکی بخرم.



+ توسط اميرحسين
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
شب ششم – دیواندره توی یک روز تعطیل


نیروی عجیبی مرا سمت دیواندره می کشید. حدس هایی درباره ی وجه تسمیه ی آن می زدم. دره ی بزرگان. صبح خنکی توی مراغه طلوع کرده بود. بیدار که شدم رفتم کنار پنجره ی اتاق. باد صبحگاهی پرده را تکان می داد. گوشی ام را از شارژ کندم، کوله ام را بستم و تختم را جمع و جور کردم. از پیرمرد مسافرخانه چی خداحافظی کردم و رفتم همانجایی که دیشبش شام خورده بودم. چای و املت سفارش دادم. دوباره یک چای دیگر روی صبحانه خوردم و کوله ام را روی دوشم تنظیم کردم. از خیابان مصلی رد شدم و برای یک تاکسی خطی دست تکان دادم. تاکسی رانهای مراغه سردترین لبخند آن حوالی را داشتند. انگار مجسمه هایی یخزده پشت فرمان ماشین بودند و وظیفه یشان رساندن مسافران و لبخند زدن به آنها بود.

توی ترمینال سوار مینی بوس های مراغه – میاندوآب شدم. از دو رود سیمین رود و زرین رود گذشتم. همیشه این قسمت از ایران را با ابهام توی نقشه ی کتاب جغرافیای مدرسه نشان می کردم. آخرکار هم بلا استثناء با انگشت اشاره ام می زدم روی سپید رود و خوشحال کتاب را می بستم و می گذاشتم توی کوله پشتی کوچکم. از میاندوآب با مینی بوسهای بوکان وارد جغرافیای کردستان شدم.

میاندوآب اخرین شهر ترک زبانی است که به صورت خیلی نامحسوس وارد اولین جمعیت کردها می شود. اینجاست که کم کم چهره ها و لباس مردها و زنها و زبان عوض می شود. شلوارها گشاد می شود و شال بندها اضافه می شوند. بعضی از مردهای مسن هم سربندی به سر می زنند که به "مزره" معروفند.

زنان هم لباس های بلند طرح دار رنگارنگی به تن می کنند؛ و بعضی وقت ها هم شال بندی به کمر می بندند. صورت مردان استخوانی و خشن می شود؛ و صورت زنان نرم و لاغر.

چند کوه خاردار و سبز را گذراندم و به بوکان رسیدم. آنجا دوباره سوار مینی بوس های سقز شدم. بغل دستی ام مردی بود با سبیلهای دبش کردی و وریدهایی بادکرده. انگار تمام صبحانه های جوانی اش را تا آن زمان توی کله پاچه ای گذرانده بود.  هرچه می گذشت خودم را به دیواندره نزدیک تر می دیدم. پیمان بهرامی را هم پشت سرهم در جریان فاصله ام تا دیواندره می گذاشتم. از زیویه و طلاهای معروف باستانیش گذشتم و با اتوبوس سنندج راه افتادم و یک ساعتی چرت زدم. بیدار که شدم از بغل دستیم پرسیدم که از دیواندره رد شده ایم یا نه. برگشت و گفت هنوز بیست دقیقه مانده است؛ بعد رویش را از من برگرداند و از توی سامسونتش دفتر نت و کتابی را درآورد. بین کتابهایش کتاب تئوری موسیقی پرویز منصوری هم دیده می شد.

تا کتاب تاریخچه ی نوازندگی گیتار کلاسیک را دستش دیدم، نظرم جلب شد. کتاب را ورق می زد و مرا یاد بزرگان گیتار می انداخت. به روزهای پیشینم. وقتی روی یکی از عکسهای سیاه و سفید کتاب رسید گفتم:

"یِپِس؟... نرسیسو یپس؟ درسته؟" پسر با موهای فرق کج و روغن زده اش برگشت و گفت که آری خودش است. موهای کوتاهی داشت. به قیافه اش می خورد سی سال داشته باشد. ولی ازدواج نکرده بود. سیگاری هم نبود. ورق که زد دوباره آرام گفتم: " لئو برووِر."

خندید. گفتم: "گیتار می زنین؟ چند ساله؟ "

گفت: "خیلی ...خیلی وقته."

گردنم را سمتش کج کردم و پرسیدم: "چند سال؟" گفت: " حدود ده سالی میشه." در ادامه ی چنین بحثهایی طرف سوال شونده درباره ی کارهایی که تا بحال اجرا کرده حرف می زند. او هم از همین قاعده تبعیت کرد.

منهم چانه ام درد میکند برای اینجور بحثها. پس کل گذشته ی مربوط به گیتار و موسیقی ام را برایش تعریف کردم. از جریان دانشگاه موسیقی تهران و آزمون عملی و کلاسهای گیتار و سلفژ و تئوری توی جهاد دانشگاهی و اساتید موسیقی ام گفتم. از اجراهایی که داشته ام. از موزیسین های مورد علاقه ام برایش گفتم. و تا آمدم "جولین بریم" را بهش بشناسانم، از شهری گذشتیم. پرسیدم: "تا دیوان دره چقدر مونده؟"

ابرو کشید و گفت: "همینه...همین که داریم از توش رد می شیم."

کوله ام را برداشتم و داد زدم: " آقا من دیوان دره پیاده می شم." اینرا که گفتم چند سر طرف من برگشت. دیگر کم کم داشتم به این نگاه ها عادت می کردم. وقتی تبریز بودم نیز، هروقت توی اتوبوس یا تاکسی یا وسط پیاده رو حرف می زدم مردم همینطوری نگاهم می کردند. آخر من تنها یک غریبه بودم. غریبه ای که انسجام یک جمع را برهم می زد.

راننده با موهای چتری اش از توی آینه نگاهی کرد و گفت: "کجا پیاده میشی؟" گفتم: " توی شهر می رم."

کمی راند و دوباره گفت: "کجا پیاده میشی دقیقا؟ ...سرباز، سپاه می خوای بری؟ کجا میری؟"

دستی به سرم کشیدم و گفتم: "همینجا. همینجا توی شهر پیاده می شم."

از بغل دستی ام خداحافظی کردم. از آشنایی با او خوش وقت شده بودم. از این اشتراکات لذت بردم. اینکه این همه راه بیایی و یک نفر را توی اتوبوس سقز-سنندج ببینی که با تو اشتراکات دارد. واقعا لذت بخش است. مثل همان هوایی می ماند که وقتی بین راه از اتوبوس پیاده می شوی و در را می بندی توی پاچه ی شلوار و یقه ی باز تی شرتت برود. اتوبوس مرا در روزی تعطیل جاگذاشت و زیر ابرهای پنبه ای از من دور شد.

تازه فهمیدم که آنقدر هول شده ام که به پیمان خبر رسیدنم را نداده ام. به میدان امام خمینی رسیدم و کنار کرکره ی مغازه ای نشستم. او هم گفت که دارد می آید دنبالم. با خودم گفتم الان پسری چهارشانه با لباس کُردی قهوه ای و شالبند طلایی می آید سراغم. هر از گاهی ماشینی نزدیک می شد و از روی سرعت گیر جلوی من آرام می گذشت و نگاه سرنشینانش را سمت من برمی گرداند.

به پشت سرم که نگاه کردم دیدم پیمان با لباس کردی یقه دار خاکستری و شالبندی مشکی نزدیک می شود. کلاشی هم به پا کرده بود. معلوم بود هوای شهرش بهش ساخته؛ پوستش روشن شده بود و چشمانش برق می زد. توی راه خانه، مرا به پسرخاله اش فاتح و برادرش آرمان آشنا کرد و با تاکسی یکی از آشناهایش رفتیم سمت خانه یشان. توی تاکسی باهم کردی صحبت می کردند. فکر می کنم داشتند درباره ی من صحبت می کردند. چون پیمان هرازگاهی اسم شهرهایی را می برد که از آنها گذشته بودم. راننده جلوی باغچه ای پایش را گذاشت روی ترمز. روبروی در حیاط، باغچه ی آفتابگردانی بود و آنطرف تر یک استادیوم فوتبال نقلی هم ساخته بودند. از سنگفرش حیاط رد شدیم و وارد خانه شدیم. کلی کیف کردم وقتی دیدم پدر و مادر پیمان مرا به اسم کوچک صدا می کنند. قبل از ورودم معرفی های لازم صورت گرفته بود. مرا بالای اتاق نشاندند. لیوان شربتی برایم آوردند و پشتی بزرگی پشتم گذاشتند. نشستیم و درباره ی مسیر طولانی ام تا دیواندره و اتفاقهایی که برایم افتاده بود برایشان گفتم. از گردنه ی حیران و تمشکهای وحشی اش گفتم، از شیطان کوه و بام سبز لاهیجان گفتم. آفتاب تابستانی توی راه سرم را داغ کرده بود. لیوان شربتم را خنک نوشیدم و به پیشنهاد پیمان کمی استراحت کردم.

عصر شده بود و کم کم خانواده دور هم جمع شدند. اول آرمان برادر کوچکتر پیمان آمد و نیم ساعت بعد خواهر پیمان با شوهرش در خانه را زدند. پاییز سال پیش ازدواج کرده بودند.

دیگر رسما ً خودم را بین کردها حس می کردم. حالا همه چیز اطراف رنگ عوض کرده بود. زبان، لباس، صحبتهایمان، همه و همه به جغرافیای کردستان مربوط می شد.

چیز زیادی از کردها نمی دانستم. کردها را تنها از طریق فیلم های بهمن قبادی و کارهای شهرام ناظری و جشن قومیت های دانشگاه شناخته بودم. اینها را که به پیمان گفتم برایم فیلم عروسی خواهرش را گذاشت و کلا درباره ی رقصشان باهم حرف زدیم. تئوری ام داشت قوی می شد. کم کم خورشید زاویه اش را با زمین کم می کرد و هوا رو به خنکی می رفت. پلاستیک میوه و تخمه شمشیری و چای و کتری مخصوص چای دودی را برداشتیم و یا پیکان وانتی سفید رفتیم ییلاق "نساره علیا"، توی راه دیواندره-سنندج. از پیمان خواستم که اگر لباس کردی اضافه دارد به من بدهد. بعد برگشت و از توی کمد لباس آرمان را برایم درآورد.  لباس زغال سنگی بود و شالبند هم مشکی با خطهایی زرد. شال را سفت کردم و راه افتادیم. دوربین و گوشی ام را نیز برداشتم و توی راه از چند ابر پنبه ای و شعاع نور  و جاده ی آسفالته عکس گرفتم تا رسیدیم به "نساره علیا".

ماشین را پارک کردیم. چند نفرمان رفتند پی هیزم. یکی از بهانه های مهم مان چای آتشی بود. دور آتش نشستیم و پلاستیک تخمه و میوه را باز کردیم و روبرویمان گذاشتیم و به رقص شعله خیره شدیم.

آنطرفتر ما، ماشین سنگینی هم از دیواندره آمده بودند و روز تعطیلشان را کنار ما با زیر صدای موسیقی کردی توی ماشینشان می گذراندند. به گفته ی پیمان "ناصر رَزازی" داشت می خواند. این را که گفت رحمان داماد خانواده بلند شد و در سمت راننده ی ماشینش را باز کرد. آهنگی کردی با ریتم بالایی را پخش کرد و یکهو انگار موسیقی مارا به هم وصل کرد و بازوهایمان را در هم فرو و پاهایمان را بالا و پایین برد. من هم سعی می کردم از آنها تقلید کنم. پای چپ، پای راست و حرکت روبه جلوی کمر و گردن. این آسانترین قسمت رقصشان است. تمام تلاشم را می کردم که باهاشان هماهنگ شوم. هرکسی حرکات مرا می دید حس می کرد دارم رقص کردی را مسخره می کنم. واقعا کار مشکل و نفس گیری بر عهده ی من بود. مخصوصا وقتی دستمال را به دست گرفتم و به قول معروف "سرچوپی‌کش" گروه رقصنده شدم.

آهنگ که تمام شد، بدنم گرم گرم شده بود. هوا هم داشت تاریک می شد. باید از روشنی روز استفاده می کردیم و چند تا عکس یادگاری می گرفتیم. عکسها را با زمینه ی نساره علیا گرفتم و لیوانهای چایمان را خالی کردیم و دوباره همانطور که آمده بودیم برگشتیم به دیواندره.

اینجا هم مثل بقیه ی شهرهای غربی خورشید ساعت نه غروب میکرد. درباره ی ساعت که از پیمان پرسیدم میگفت که آنها به ساعت قدیم و جدید اعتقاد ندارند و همیشه با همان ساعت قدیم کار میکنند. پس آنموقع که خورشید پایین رفت ساعت هشت عصر بود. بار و بندیلمان را توی حیاط گذاشتیم.

همه دور هم روبروی تلوزیون نشستیم و توی لیوانهای دسته دار چای خوردیم. بوی شام که تا آن لحظه نمی دانستم چیست، از آشپزخانه و طرف خانم ها می آمد. پیمان کنترل را دستش گرفت و گفت:

"کشتی کج نگاه می کنی؟"

منم چهار زانو نشستم و گفتم: "قدیما نگاه می کردم...این جدیدارو نمی شناسم. هنوز شان مایکل هست؟"

"نه توی یک مبارزه خداحافظی کرد."

"اِ! چرا؟ خوب بود که!"

"یه مبارزه بود با آندر تیکر بعد قرار گذاشتن که هرکی مبارزه رو ببازه کلا ً از کشتی کج خداحافظی کنه...بعد شان مایکل باخت و بیخیال کشتی کج شد."

 بعد کانال ها را آنقدر عوض کرد تا رینگی سفید با محدوده ی قرمز خودنمایی کرد. چند کشتی گیر جوان و تازه وارد آمدند درون رینگ و با حرکات خاص، خودشان را معرفی کردند. دو نفر دیگر هم با ماشین آمدند و با هم گلاویز شدند. گفتم:

"ری میستریو...از همون اول خوشم می اومد ازش...خیلی باحال بود." پیمان هم با تکان دادن سرش حرفم را تایید کرد و گفت که همانشب مبارزه دارد. چند تایی چای خوردیم و سفره ی شام پهن شد و همه دور آن نشستیم. من بین تلوزیزیون و پیمان نشستم.

پدر پیمان درباره ی مشهد، حرم و بازار و کار و کاسبی از من سوالهایی پرسید و مشغول خوردن شدیم. پلو مرغ با سبزی و سوپ رشته فرنگی.

تازه سفره را جمع کرده بودیم که جان سینا و ریمیستریو پریدند توی رینگ. ما هم کم کم آماده شدیم برای خواب. موقع خواب توی تاریکی اتاق پشتی خانه یشان به پیمان گفتم که آنروز یکی از بهترین روزهای سفرم بود. ازش پرسیدم:

"فردا ساعت چند اتوبوس سنندج حرکت می کنه؟"

و بیهوش شدم. نمی دانم جواب را شنیدم یا نه.

 

 

31 / تیر / 90       

                   

+ توسط اميرحسين
یکشنبه پانزدهم آبان 1390
شب پنجم – قامت باغبان در انتهای روزی کاری

 دیروز که وارد خانه ی رضا شده بودم، اولین کاری که کردم شستن لباسهایم بود. شلوار جین آبی کمرنگ و تی شرت زرد و تی شرت سفیدم را شستم و روی تراس خانه پهن کردم.

صبح که بیدار شدیم لباسها خشک شده بود. آنها را تا کردم و گذاشتم توی کوله و چاقوی همه کاره ام را نشان رضا دادم و از خرید خوبم برایش صحبت کردم. آنجا بود که فهمیدم چاقوی همه کاره ام، سیم چین هم دارد. بعد از آن به عنوان جادوی هزاره ی سوم نام بردم. واقعا احساس غرور می کردم. صبحانه را خوردیم و راه افتادیم. قرار بود رضا مرا تا میدان ساعت همراهی کند و از آنجا برود ترمینال. به مقصد ماکو سوار قطار شود و دشتهای سبز کنار ریل راه آهن را فتح کند .

توی راه باشگاه هواداران تیم تراکتورسازی را که یک ساختمان چهار – پنج طبقه بود نشانم داد و سوار B.R.T شدیم و سمت میدان ساعت راندیم. کارت اتوبوسی هم به من داد، تا هم یادگاری باشد از تبریز و هم کارم را راه بیندازد ولی دیگر از آن استفاده نکردم. میدان ساعت از یکدیگر جدا شدیم. بهش گفتم که حتما مشهد بیاید. بعد گفت که کار نقاشی ساختمانی را برعهده گرفته. باید لوله های گاز چند مجتمع از قبیل مجتمع خودشان را رنگ بزند. همرنگ دیوار. آخرش هم شاید پول درست و حسابی ای گیرش بیاید. پس یکجورهایی تا آخر تابستان سرش شلوغ بود. اینرا گفت و با لبخندی توی رودخانه ی ماشینها گم شد.

رفتم سمت موزه ی شهرداری تبریز. خوشبختانه دیگر سر ورودی موزه و خرید بلیت دچار مشکل نشدم. وارد شدم و صدایی از پشت سرم آمد که: "How Are You?"

منهم برگشتم و دیدم مسئول موزه نشسته و منتظر جواب من است. گفتم: "مرسی ممنون...شما خوبین؟"

کلاهم را برداشتم و به بند شلوارم گره اش دادم. از کنار مجسمه ی محمدعلی تربیت اولین شهردار تبریز رد شدم که با کلاه پوستی و کراواتی محکم به گردن راست ایستاده بود و دستش را تکیه گاه خود کرده بود. تندیسی هم از اولین قطار شهری ساخته شده در تبریز که به "قونقا" معروف بود و در سال هزار و دویست و نود و سه شمسی روی ریل افتاده بود، وجود داشت.

عکسهای زیادی هم به دیوار میخ شده بود. عکسی از ارکستر ملی تبریز در سال هزار و سیصد و بیست و پنج شمسی بود. گروهی شصت–هفتاد نفری توی عکس بودند که بی توجه به دوربین ِ احتمالا بزرگ روبرویشان ایستاده بودند و هرکسی ساز تخصصی خودش را  هم توی بغل نگه داشته بود. چند نفر تار نواز و چند تا کمانچه نواز جلو ایستاده بودند و نوازنده های سازهای بادی مثل کلارینت و فلوت هم صف مرکزی عکس را تشکیل می دادند. رهبر ارکستر هم پشت به دوربین دستانش را از هم باز نگه داشته بود. انگار یک عکس فرمایشی نبود و در حین کار گرفته شده بود.

قدیمی ترین وسایلی که به شهر و شهرداری مربوط بود توی موزه پیدا می شد. از کپسولهای آتش نشانی و لباسهای نسوز آتش نشان ها گرفته تا گرامهای قدیمی و دوربینهای قدیمی پایه بلند و توپ اهدایی گروه هلندی طرفداران صلح جهانی به مهندس علیرضا نوین شهردار هم توی یکی از ویترین های سالن اصلی خودنمایی می کرد.

تابلوی عکسی هم از روز افتتاح خط اتوبوس رانی تبریز بود که مردی گردن خونی گوسفندی را با دست گرفته بود و خنده ای افتخارآمیز به دوربین کرده بود. جمعی از مسئولین هم کنارش دستها را توی جیب پالتوهاشان کرده بودند. مردی هم با کلاه پهلوی بالای عکس سرش را از شیشه ی یکی از اتوبوس ها بیرون آورده بود ولی دستش هنوز روی فرمان مانده بود.

از سالن زیرزمین شهرداری قدیمی زدم بیرون و هنوز سرم پر بود از نشانه های تاریخ معاصر تبریز توی صد سال اخیر. از برج ساعت هم چند عکس گرفتم و آنطرفتر توی حیاط یک تاکسی بنز و ماشین آتش نشانی قدیمی بود. از آنها هم عکس گرفتم و نقشه ای که رضا برایم کشیده بود را از جیبم درآوردم. رفتم سمت دانشگاه هنر و معماری تبریز. از نگهبانی اش اجازه گرفتم و کمی توی محوطه ی دانشگاه چرخیدم. چند خانه ی قدیمی را به هم وصل کرده بودند و یک مجموعه ی زنجیروار ساخته بودند. کمی با دانشجوهایش صحبت کردم و از رشته های آنجا سوال کردم. موقع بیرون آمدن برای نگهبان دست تکان دادم.

آهنگ  "پرسون پرسونٰ یواش یواش" دلکش را آنقدر گوش کردم تا به خانه ی شهریار رسیدم. روی درش نوشته بودند: " موزه ی ادبی شهریار-ساخته شده در 1992" خانهٰ، حیاط کوچکی داشت با یک درخت و یک حوضچه ی کوچک آبی رنگ.

از ظرف هایی که استاد تویش غذا خورده بود و قاشق هایی که به دهانش رفته بود تا لباس و کلاهی که می پوشید و دستنویس های شهریار را چیده بودند توی ویترین و صدای او هم از بلندگوها پخش می شد. صدا برایم آشنا آمد. انگار همان کاستی بود که توی مقبره الشعرا شنیده بودم. آری خودش بود.  شعرها و زندگینامه ی استاد از زبان خودش. تمام وسایل گویای زندگی بی دغدغه ی شهریار در آن موقع توی اوج شهرت بود. اتاق پذیرایی خیلی جمع و جور به همراه فرش قرمز با طرح های گیاهی و کتری کرم رنگی که هزاران بار تویش چای دم کشیده بود. و تلوزیون سیاه و سفید کوچکی که بعدازظهرها شهریار را به محیط اطرافش متصل می کرده و برنامه ی مورد علاقه اش را توی آن تصویر پانزده اینچی می دیده است. از مسئول موزه آدرس خانه ی مشروطه را هم گرفتم و او هم برای اشانتیون، آدرس مقبره ی کمال الدین بهزاد را به من داد. چهارراه عباسی – در بقعه ی شیخ کمال دو قبر کمال الدین مسعود خجندی و کمال الدین بهزاد وجود داشت که با فاصله ی دو دهه از هم زندگی می کردند و گویا دوستان صمیمی هم بودند و هیچ کدامشان زاده ی تبریز نبودند.

راه افتادم و پیاده رفتم سمت سه راه شهناز و خانه ی مشروطه. مثل همیشه کارتم را نشان دادم و وارد شدم. انگار دیگر موزه داران به این عمل من عادت کرده بودند.

حیاط را که می گذراندی، به دو تندیس در دو طرف در ورودی عمارت اصلی بر می خوردی. مجسمه ی ستارخان و باقرخان کنار دو توپ جنگی گذاشته شده بود. در ورودی خانه یکهو مرا به دوران مشروطه برد و با عکسهای میخ شده به دیوار مرا در گردآب زمان حل کرد. عکس های جمعی مشروطه خواهان،  عکس های ستارخان و باقرخان و دسته ی فداییان ایشان، مجسمه ی شخصیت های برجسته ی انقلاب مشروطه، کربلائی علی مسیو مغز متفکر و سازمانده انقلاب،‌ حسین خان باغیان پرچمدار انقلاب مشروطه، عکس ستارخان در خانه ی خودش نشسته روی چهار پایه ای چوبی،  اعدام های جمعی ثقه الاسلام توسط روس ها، مجسمه ی امیر حشمت نیساری فرمانده ی مجاهدین تبریز، حاج علی، بازرگان و آزادیخواه مشروطه،  آن همه عکس مرا می کشاند به اتفاقات آن سالها،  در آن زمان در داخل موزه من بودم که تمام عکس ها و مجسمه ها و روزنامه های آزاد آن سالها را به هم وصل و آنها را تجسم می کردم.

از کنار پنجره های ارصی گذشتم و از راه پله ها توی حیاط رفتم و عکسی از مجموعه گرفتم و راه افتادم سمت پیاده روی جلوی در ورودی حیاط و موزه ی مشروطه. آنسمت خیابان رفتم و وارد حیاط مسجد جامع تبریز که به بازار هم راه داشت، شدم. لب حوض نشستم و پیراشکی های تنوری ای که از سه راه خریده بودم را با سس گوجه خوردم و از آب سرد کن مسجد بطری خالی ام را پر کردم. از توی بازار سمت مقبره ی بهزاد رفتم و از آنجا هم با تاکسی های خطی به ترمینال برگشتم. بدون هیچ تحقیق و برنامه ریزی قبلی سوار ماشین تبریز – مراغه شدم. به هوای آنکه مراغه توی مسیر تبریز – ارومیه است. نمی دانستم راهم کج خواهد شد و اصلا نمی توانم به ارومیه بروم.  این تنها پشیمانی من تا اینجای سفرم است که باید توجیهی برایش پیدا کنم.

ته اتوبوس نشستم و پنجره ی سمت چپم را باز کردم و سر طاسم که حالا کمی موهایش رشد کرده بود را دادم به باد ساعت دو بعدازظهر تبریز. راستی راستی داشتم می رفتم مراغه. داشتم می رفتم رصدخانه و گنبد سرخ مراغه؛ داشتم می رفتم منبع هرچه صابون سر است، منبع باسلوق های معروف مراغه ای ولی نه... اینها توجیه های خوب و مناسبی برای نرفتن به ارومیه نیستند.

ولی بعد از اینکه چرتی زدم و چند کیلومتر را توی خواب حرکت کردیم، توجیه مناسبم نیز یا پای خودش آمد و کنارم نشست.

پسری بود با ته ریش مشکی و پیراهن چهارخانه ی قرمز و شلوار جین آبی کمرنگ که حدود دو ساعت و نیم بعد فهمیدم اسمش محمد است. محمد بارانی ورجوری، اهل مراغه.

تنها اشتراک ما این بود که روی صندلی های پنج نفره ی ته اتوبوس نشسته بودیم و بچه ی یکی دو ساله ی کله زردی هم روی صندلی روبرویمان خودش را برایمان لوس می کرد. هی به هم نگاه می کردیم و با خنده ای مشترک، دوباره به بچه نگاه می کردیم.

بالاخره بحث را شروع کردم و پرسیدم: "مراغه می ری؟ "

با دستانش یکبار به گوشش و بار دیگر به دهانش اشاره کرد. منهم گفتم: "آره، منم توی گوشم باد رفته و هیچی نمی شنوم."

دوباره با اشاره ی دست به من گفت که کر و لال است و اصلا نمی شنود من چه می گویم. به خودکار و کاغذ توی دستم اشاره کردو منهم هر سوالی داشتم برایش می نوشتم و او هم حتا الامکان با ایما و اشاره و بعضی اوقات هم با قلم و کاغذ برایم تفهیم می کرد. نوشتم:‌ "تا مراغه چقدر راهه؟ "

با انگشتش گفت: " یک ساعت" نوشت: " کجایی هستی؟ " نوشتم: "مسافرم...از مشهد. از تبریز می آم."

لبخندی زد و برایم نوشت: " تبریز با مراغه دشمنن."  دلیلش را پرسیدم ولی نمی دانست.

بعد از سکوتی تقریبا طولانی نوشتم: " می خوام برم رصدخانه." با ابروهایش گفت که خیلی جای خوبی است.

نوشتم: " شب می خوام برم ارومیه." با اشاره بهم گفت که ارومیه راه مستقیم است ولی مراغه یک جاده ی فرعی می خورد. این بود که فهمیدم راه را کجکی درک کردم. حتا از روی نقشه. با دستانش رصدخانه ای  را توی هوا ترسیم کرد و با بالابردن ابروهایش گفت که خیلی جای خوبی است. روی کوه است. دیگر تا ترمینال صحبت نکردیم.

پیاده که شدیم، رفتم ببینم اتوبوس برای ارومیه از روی دریاچه می رود یا نه. محمد هم همراه من بود. بعد متوجه شدیم اتوبوس از راه مهاباد و از ساحل غربی دریاچه می رود ارومیه. حالم گرفته شد.  اگر می خواستم از روی دریاچه بروم باید با اتوبوس های تبریز برمی گشتم و آذرشهر پیاده می شدم و سوار ماشین های تبریز – ارومیه می شدم.

با تاکسی تا ابتدای راه رصدخانه  ی مراغه پیش رفتیم.

محمد هم با تمام محبتی که داشت همراه من آمد. چشمان درشتش را نشانم می داد و کنارم حرکت می کرد. همینطور تا بالای کوه رصدخانه رفتیم. آنهم پیاده زیر آفتاب داغ ظهر مراغه. از دور می توانستم بالای گنبد تازه ساز رصدخانه را ببینم. هرپیچی را که می گذراندیم فکر می کردم همینجاست، ولی پشت سرهم با پیچی جدید روبرو می شدیم. از آن بالا شهر مراغه کامل دیده می شد. رسماً از رصدخانه چیزی بجز چند ردیف دیوار کوتاه سنگ چین و یک محیط دایره ای سنگی، نمانده بود. دور مجموعه را نیز با سطحی کاذب بصورت مدور پوشانده بودند. چند تا عکس از بنا و جزییاتش گرفتم. جلوی در ورودی عکسی هم از محمد گرفتم. با چشمان درشت مشکی اش ایستاد و لبخندش را توی عکس ثبت کرد. بعد همان مسیر را برگشتیم.

پیچ اول را که پایین آمدیم یک پژو پارس را دیدم که افتاد توی مسیر رصدخانه. نزدیک و نزدیکتر که شد دیدم پلاک 12 است. از آنهمه شهر توی کشور چرا "ایران12؟ " نه واقعا چرا مشهد؟ احساس نزدیکی زیادی به پژو کردم. وقتی کمی از خانه ات دور می افتی، کوچکترین نشانه ها از شهر و لهجه و فرهنگ منطقه ات، مثل پتکی توی سرت می زند و ممکن است به یک پلاک دوازده هم احساس نزدیکی کنی. برای سرنشینان پژو دست تکان دادم و با لهجه گفتم: "سلام همشهری." آنها هم برایم دست تکان دادند و بوغی هم در آسمان برایم حواله کردند. محمد خنده ای کرد و با ایما و اشاره گفت که هدفش از رفتن به تبریز برای گرفتن گواهینامه ی ماشین بوده. آنجا بود که اسم فامیل و سنش را پرسیدم. بارانی ورجوری را هم هرچقدر تلاش کرد نتوانست با ایما و اشاره به من بفهماند. پس کارت ملی اش را از جیب درآورد. متولد شصت و نه بود، دیپلمه ی فنی حرفه ای، رشته ی چوب. دوباره سوار تاکسی شدیم و سر میدانی پیاده شدیم. تشنه بودیم. دوتا دلستر انار خریدیم و تا میدان بعدی خوردیم. عطش داشتیم. کنار استخری سرپوشیده از هم خداحافظی کردیم. شماره اش را یادداشت کردم و شماره ام را روی گوشی اش انداختم. از هم جدا شدیم. همین که دیدم چند نفر پلاستیک به دست از پله های یک ساختمان بالا می روند کنجکاو شدم. هوس آبتنی کرده بودم. توی آن هوای دم کرده می چسبید. خیلی.

 پس یکراست رفتم توی خیابان مصلی مراغه. توی مسافرخانه ی "تهران نو" اتاقی را به بهای ده هزار تومان برای یک شب کرایه کردم و وسایل مورد نظر شنا را برداشتم و رفتم سمت استخر.

کفش هایم را تحویل دادم. دوش گرفتم و یکراست پریدم توی قسمت عمیق استخر. ابتدا کرال می رفتم. عرض استخر را چند بار بالا و پایین کردم و دو سه بار هم با شیرجه و زیرآبی و غورباقه آنرا طی کردم. بعد که کمی خسته شدم، وسط استخر به پشت خوابیدم و با دهانم نفس های عمیقی کشیدم. به سقف نگاه می کردم. سقفی آبی داشت با کاشی های پراکنده ی سفید.

خیلی خسته بودم. تا آنجا را کلی راه آمده بودم. ولی آن لحظه که به پشت روی آب خوابیدم، انگار ابری بودم وسط آبی آسمان که بدون هیچ بادی توی هوا معلق بود. آرامشی که آن لحظه داشتم بدون هیچ دغدغه و وابستگی ای بود که به دنبالش بودم. به دیوار که تکیه کردم دماغ گیرم را درآوردم و از دستم افتاد توی آب. مردی با عینک مشکی شنا، آمد سمتم. فهمیده بود که دماغ گیرم را گم کرده ام. زیرآبی رفت و با دماغگیر سبزی روی آب آمد. پیشنهاد داد که دیگر با دماغ گیر شنا نکنم و حتما به چشمهایم عینک بزنم. منهم اعاده ی حیثیت کردم و مثل یک شناگر حرفه ای، بدون دماغ گیر عرض استخر را یکبار رفتم و برگشتم. نفس گرفتم و گفتم:

"باشه...فکر خوبیه." بعد دماغ گیر را انداختم توی جیب شرت مایوام و زیپش را بستم. آن پسر طریقه ی نفس گیری صحیح را هم یهم یاد داد. گفت که وقتی کرال سینه می روی، دست راست را که زدی صورتت را سمت راست نگه می داری. وقتی دست چپ را هم می زنی کله ات را برای نفس گیری سمت راست بدنت بالا می آوری و دوباره پایین را نگاه می کنی و باز همین کار را ادامه می دهی.  اگر عینک هم بزنی دیگر آب و قطرات آب جلوی دیدت را نمی گیرد. نصایحش را یک به یک اجرا کردم. خداحافظی کردیم و از استخر زدم بیرون. انگار آدمی دیگر شده بودم. چشمانم پر خواب بودند. خسته بودم. می دانستم پایم به مسافرخانه ی تهران نو برسد می افتم روی تخت. تا آنجا را پیاده رفتم. وسایلم را گذاشتم توی اتاق و شرت مایو را هم به پنجره آویزان کردم. همانطور که قطرات آب روی زمین می چکید چراغ را خاموش کردم و در را بستم. کلید اتاق را به پیرمرد صاحب مسافرخانه دادم. جلوی تلوزیون نشسته بود. از من پرسید که کی برمی گردم. کار زیادی نداشتم. می خواستم شام بخورم و برگردم.

همینکار را هم کردم. تا میدان مصلی رفتم و هوس کردم کمی پیاده روی کنم. میدان را سمت راست پیچیدم. از یک فروشگاه محلی، یک کاسه دوغ گرفتم و سرد سرد ریختم توی گلویم. آرام آرام از توی صحبتهای مردم و داد و هوارهای میوه فروشان میدان تره بار مراغه گذشتم و وارد یک رستوران شدم. سفارش چلو کباب دادم. قبلش هم چای سفارش دادم. غذا را که خوردم، از صاحب کافه پرسیدم: "صبحانه ام دارین؟ "

به سرم نگاهی انداخت و جواب داد: " بعله... صبحها هم کلی مشتری سرباز داریم."

بعد از شام احساس سنگینی می کردم. روی سنگفرش، وسط تاریکی پیاده رو تا مسافرخانه را رفتم. وارد مسافرخانه که شدم، مجتبی زنگ زد و گفت که با مصطفی علیزاده رفته اند روستای ماخونیک؛ چند کیلومتری بیرجند و می خواهند شب را توی یک مدرسه بخوابند. گفت یکبار هم باید با هم برویم آنجا. درباره ی شعر تازه اش برایم حرف زد، ولی چون آنتن نداشتم و صدایم قطع و وصل می شد، نتوانستم شعرش را بشنوم. پس قرار شد بعد دوباره برایم بخواندش.

بالا رفتم و تقاضای کلید اتاقم را کردم. پیرمرد سرجایش نشسته بود. گفت:

"بشین...بشین یه چای بخوریم...صندلی...صندلی رو بکش جلوتر." صورت گردی داشت با موهای کم پشت سفید که از سمت چپ سر به طرف دیگر شانه شده بود. چشمان ریز گرمی داشت. از توی فلاسک دو لیوان را پر کرد و یکی از آنها را سمت من هل داد.

گفت: " چند ماه خدمتی؟ "‌

با کمی مکث گفتم: "مرخصی گرفتم فعلا."

" کجا خدمت می کنی؟ "

گفتم: " کردستان...لب مرز بانه."

جرعه ای از چای اش خورد و ادامه داد: "پسر منم سربازه... دیپلمی؟"

کلاهم را از کمر باز کردم و گذاشتم روی میز کنار قندان و گفتم: " نه، لیسانس."

" پس خوبه. تو کار اداری یا پلیس راهنمایی رانندگی می ذارنت...موفق باشی."

بابت چای ازش تشکر کردم و کشان کشان خودم را به در اتاق رساندم. انگار در ورودی به یک باغ گل را باز می کردم. آرامش یک باغبان را آنهم در انتهای یک روز کاری داشتم. اتاق دقیقا توی نبش خیابان بود و دید کاملی به چهارراه داشت. کولر نداشت و تلوزیونش هم فقط برفک نشان می داد. چراغها هنوز روشن بود. روی تخت دراز کشیدم و آهنگ "بچه ها"ی جواد یساری را گوش کردم. قاسم قرهادی دلم برایت تنگ شده است.

 

                                                                                                                  30 / تیر / 90

+ توسط اميرحسين
جمعه ششم آبان 1390
توی این تاریکی من مانده ام.
به هومن

این روزها همه چیز دست به دست هم داده تا مرا از پا بیندازد. خاطرات بصورت اتفاقی و تصادفی دست روی شانه ام می گذارند. یک عدد خاص، یک باجه ی تلفن، آهنگ بدون کلامی در تاکسی آنهم آخر یک شب سرد، مدل موی کوتاه و بالا رفته. همه و همه مرا در مسیر فکری جدیدی می اندازد. انگار ماهی قرمزی را از توی تنگ شیشه ایش یکهو بیندازند درون رودخانه ای آرام.  منظورم از رودخانه ی آرام را شاید نتوانم توصیف کنم. جریان نرمی که به من حق انتخاب می دهد برای حرکت.

اینجایی که نشسته ام تاریک است.  تنها نور چراغ های خیابان از پشت شیشه ی مشجر اتاق، طرح شیشه را بیشتر نمایان می کند. هر از گاهی هم ماشینی از توی کوچه می گذرد و نور پشت پنجره را برجسته تر می کند و صدای موتورش را توی گوشم طنین می اندازد.

به تاج تخت تکیه داده ام. خوابم نمی برد. یاد شبهای باهم بودنمان می افتم. شبهایی که توی تاریکی اتاق، پایین تخت روی زمین می خوابیدیم و تا صبح  درباره ی ویژگی دخترهای مورد علاقه یمان حرف می زدیم. سر ایده آل ترین صورت ممکن یک دختر به توافق می رسیدیم و آهنگهای مورد علاقه یمان را برای یکدیگر می گذاشتیم.

آستور پیاتزولا، ویالوبوس، دوفایا، گرانادوس با آن ملودی های رنگارنگش، آلبنیز با آن ملودی های اسرارآمیزش.

یادت می آید روی آهنگ مایورکا چقدر توی سر هم می زدیم. آنهم اجرای استاد جولیان بریم که یکی از خاطرات خوبم از آن زمان است. اگر بخواهم تمام دوران دونفره یمان را وارد جزییات کنم، حوصله ی این نامه سرمی رود. همین الان هم که صدای خر و پف ِ یک نفر را کنارم می شنوم، بیشتر حس می کنم که زندگی با ساده ترین ترفندها زیر همه چیز آدم می زند و بعد از گذر زمان همان واقعه ها و خاطرات را توی سر آدم می کوبد.

هومن، باید اعتراف کنم هنوزعذاب وجدان دارم. بخاطر خیلی چیزها. شاید بخاطر همین عذابی که داشتم، سال پیش برای آزمون عملی به تهران آمدم. چند شب قبل از رفتنت به تهران وقتی که فهمیدی نمی خواهم برای آزمون با تو بیایم را خوب یادم است. شیر نسکافه درست کرده بودم. ساعت نزدیکهای یازده شب بود که زنگ در را زدی و آمدی بالا. آنجا به تو گفتم. افکارم را برایت سرجمع کردم. می دانم قانع نشدی، ولی روزی باید از هم جدا می شدیم. حالا به آن می رسم. شبهایی که توی تاریکی دراز می کشیدیم به این جدایی فکر می کردم. می دانستم اجتناب ناپذیر است.

نمی دانم چطور گذشت. وقتی برای آزمون عملی دانشگاه موسیقی تهران مرکزی راهی پایتخت شدی، نفسم بند آمد. همان شب خوابم نبرد. مثل همین امشب که آنقدر پهلو به پهلو شدم تا افکار دور و برم را خالی کنند تا خوابم ببرد ولی ذهنم انسجام نداشت و هی به اینور و آنور دست می انداخت. این شد که ساز خاک گرفته ام را برداشتم و دنبالت آمدم تهران. حس کردم حداقل باید تا روز آزمون با تو باشم و کنارت بمانم. ولی از همان شب آمدنت هم انتخابم را کرده بودم. می دانستم بیرجند بال پرواز من می شود. به همین چراغ قوه ی گوشی ام قسم که توی این تاریکی مرا در نوشتن نامه کمک می کند.

باید به چیزهای خوب فکر کنیم. من بهترین سالهای زندگیم تا الان را با تو گذراندم. از همان روزهای اول پشت میز کامپیوتر تو گرفته تا روزی که جهت پروژه ی درسی ام پا توی مجموعه ی هارونیه گذاشتیم. روزهایی که برای امتحان نهایی راهنمایی درس می خواندیم تا روزهایی که برای اجرای دوئت آنهم توی آمفی تئاتر فردوسی جهاد دانشگاهی مشهد تمرین می کردیم. روزهایی که زیر باران با سازهایمان برای گرفتن درس جدید از ناصر رسا، وارد راهروهای جهاد می شدیم و توی کلاسهای موسیقی چشم می گرداندیم و همدانچی را مثل همیشه پر نشاط و با انرژی می یافتیم.

باید از این به بعد کاری کنیم که خاطرات پتکی توی  سرمان نکوبد و به جایش مثل ملودی نرمی، ما را با ریتمی آرام توی زمان ها و مکان ها به خواب ببرد.

تو هم مثل من پا توی سن می گذاری و موهای روی شقیقه ات سفید می شود. کم کم شکم می آوری و شماره ی عینکت بالا می رود. به جایی می رسیم که چین و چروکهای روی بدن و چهره مان، راوی داستانها و تجربه های انسانی مان می شوند.

توی این تاریکی من مانده ام و صدای نفس کشیدن یک نفر و نور چراغ قوه ی گوشی نوکیایی که تا آخر شارژش را با من می گذراند. تشنه ام هومن. باید بروم پای شیر آب. تشنه ام.

 

 

                                                                                                    امیرحسین

                                                                                                   5 / آبان / 90

 

 

* تولدت مبارک هومن.

با کمی عجله.

+ توسط اميرحسين
شنبه پنجم شهریور 1390
شب چهارم – تبریز، شهر اولین ها
            اگر یک نفر دیگر هم توی سفر همراهم بود، حتما بی برو برگرد مرا قال میگذاشت و زودتر میرفت سمت تبریز و پشت سرش را هم نگاه نمیکرد. تازه شاید پشتم نیز صفحه میگذاشت. همان بهتر که تنها بودم. صبح که از خواب بیدار شدم کلید اتاق را تحویل سرایدار مدرسهی امامرضا خیابان سبلان دادم و کارتهای شناساییام را پس گرفتم. همان نزدیکی رفتم کافینت و میلهایم را چک کردم و به چندتاشان هم جواب دادم. به وبلاگم نگاهی انداختم. بعد راه افتادم سمت ایستگاه تاکسیهای سرعین.

از سرعین تنها چیزی که به یاد دارم برمی گردد به مدرسهی راهنمایی شاهد 28. آنهم در سال هشتاد – هشتاد و یک. تمام همکلاسی هایم درآن دوره این قضیه را میدانند. صادق فروغی هم که این ماه کنکور کارشناسی ناپیوستهی معماری دارد هم شاید بداند. اینکه سال قبل از ورود ما به مدرسهی راهنمایی، دانشآموزان نمونهی مدرسه را برده بودند سرعین اردبیل.

تمام ذهنیتم همان چند عکسی است که بچههای سال بالایی بهمان نشان داده بودند. چند نفر توی یک استخر آبگرم روباز و وسط آبی گچی رنگ فرو رفتهاند. چند نفر میخندند و دونفر از دیوارهی استخر گرفته بودند و اخم کرده بودند.

توی مسیر سرعین که بودیم، راننده به کمربندهامان کلی گیر داد. حتا به ما سه نفری که عقب نشسته بودیم. هرچند ثانیه یکبار با تاکید به ترکی به ما می گفت که کمربندهامان را ببندیم. ما هم به یکدیگر نگاه میکردیم و میگفتیم که بسته نمیشود. تازه یک کمربند کم داریم. ولی راننده از جریان دیروزش برایمان می گفت. خاکستر سیگارش را می انداخت بیرون و تعریف می کرد که دیروز نزدیک بوده توی راه سرعین جریمه شود آنهم به خاطر نبستن کمربند. ولی چون پلیس آشنایش بوده او را جریمه نکرده و از خیر این اشتباهش گذشته. سبیلهای زورو ایش را بالا پایین می کرد و با تاکید می گفت:

" خب اگه آشنام نبود که جریمه می کرد...آشنا بود."

ما هم قانع شدیم و الکی مثلا کمربندمان را بستیم تا خود سرعین. به آنجا که رسیدیم و من پیاده شدم، تازه به این نتیجه رسیدم که رفتن توی آبگرم برای من کار بیهوده ایست و بسی احمقانه. پس ده هزار تومان را توی جیبم نگه داشتم و بجایش دوهزارتومان را صبحانه ای کامل خوردم. سرشیر و عسل با املت ومثل همیشه دو لیوان چای. کمی هم با شاگرد چایخانه دربارهی موسیقی و چای و جاهای دیدنی سرعین صحبت کردیم. مردی با سبیل سیاه تو آمد و به پسر و من دست داد و به ترکی چیزهایی گفت. پسر برگشت و گفت که پدرش است. آمده بود دنبالش تا بروند شناسنامهاش را عوض کنند.

کولهام را پشتم انداختم و راه افتادم سمت ترمینال سرعین.  سر راه آدرس ایستگاه ترمینال ماشینهای تبریز را که پرسیدم، مردی چهارشانه گفت مرا تا کمربندی میبرد بعد از آنجا هم با اتوبوسهای تبریز می توانم بروم. تشکری کردم و از پژو405ی مشکی پیاده شدم و رفتم آنطرف جاده. اگر موقع رد شدن ازجاده تصادف میکردم واقعا سفرم خراب می شد.  پس کامل مراقب بودم. انگار مسابقهی اعصابسنجی را میخواستم با موفقیت پشت سر بگذارم. سر کمربندی برای هر خاور و اتوبوسی دست تکان دادم و بالاخره اتوبوسی خطی که مسیر آخرش "نیر" بود برایم نگه داشت. تا نیر با مرد مسنی همصحبت شدم. بحث را به دست گرفتم و به سمت آثار تاریخی کشاندم. آثار تاریخی "کلیبَر" و "قلعه بابک"  توی مسیر تبریز را به من پیشنهاد داد. برایم جالب آمد. ولی ماشین نداشتم که اینجور جاها بروم. اگر بعدها با ماشین شخصیام آمدم اینطرفها هم رودبار می روم و هم قلعه بابک. خب اینهم از این. پس یکراست از نیر سوار اتوبوس شدم و چند ساعت بعد توی ترمینال تبریز پیاده شدم.

رضا قلیزاده تنها آشنای من توی تبریز بود. آدرس خانهاش را داد و گفت که فوق فوفقش دوهزارتومان می شود. سوار تاکسی شدم و چند کورس کنار ردیف درختان و خیابانهای در دست تعمیر تا بلوار دامپزشکان رفتم و کنار مجتمعهای مرتفع پیاده شدم. رضا زنگ زد که الان خودش را می رساند پایین مجتمع طاووس. منهم کنار اتاق نگهبانی منتظر ماندم. به پشت بام مجتمع نگاهی انداختم و با خودم گفتم خدا کند آسانسورش درست باشد.

با نگهبان صحبت کردم تا رضا با لباس چهارخانهی سبز و شلوارلی و چشمانی درشت به استقبالم آمد. از آخرین باری که دیده بودمش ریشهایش بلندتر شده بود. کلاهم را برداشتم و باهم روبوسی کردیم و از راه پارکینگ با آسانسورتا طبقهی هشتم رفتیم. خانهی جمع و جوری بود. اولین بار توی سفرم حس کردم ورود من به آن خانه مساوی است با تنبلی من توی سفر. چون همه چیز دور و برم بود. حمام، تاید، کامپیوتر و کلا ً اقامتگاهی که حتا درش را هم نمی خواست من باز کنم. آنراهم رضا باز میکرد و پشت سرمان میبست.

چون خیلی سرزده وارد تبریز شده بودم، یک روز بیشتر نمیتوانستم با رضا همراه باشم. چون بخاطر فوت یکی از آشناهای مادرش توی ماکو، شمالغربیترین شهرایران باید با مادرش به آنجا میرفت. کمتر از بیستوچهارساعت وقت داشتیم. کمی استراحت کردم و ناهاری دانشجویی خوردیم. راه افتادیم سمت اتوبوس های B.R.T که مارا می بردند نزدیکی های بافت تاریخی تبریز. برنامهریزی کرده بودیم تا جایی که می توانیم از نور روز استفاده کنیم.

رضا خاطر نشان کرد که فضای تبریز، فضایی فارسستیز است. و خطاب به من گفت که سعی کنم زیاد خودم را بروز ندهم. من معنای این حرف را خوب می فهمیدم. بهتراز هرچیز دیگری. اگر فقط می گفت: "امیر...حواستو جمع کن." هم من تا تهش می رفتم. کارت را زدیم و وارد جمعیت ترکهای تبریز شدیم. نژاد و چهرهی مردم اردبیل و تبریز مرا یاد نقاشیهای مکتب تبریز توی سیصد – چهارصد سال پیش میانداخت. توی مینیاتورها و نقاشیهای آنزمان مردها صورتهایی بزرگ و چانه های چاق؛ زنها هم چهره ای پُف کرده و چشمانی کشیده دارند. خیلی برایم جالب آمد. انگار شخصیتهای همان نقاشیها داشتند کنار من راه میرفتند. روی سنگفرش پیادهروها، توی اتوبوسها، توی ترافیک خیابانها. همه جا. رضا می گفت این بخاطر قدرت بالای ژن ترکی است که حتا با آمیزش فراوان با فارسها، بازهم نژاد خود را حفظ کرده اند.

چند ایستگاه توی راه بودیم و بعد توی ایستگاه ارگ علیشاه یا همان مسجدعلیشاه پیاده شدیم. رضا معتقد بود آنجا از ابتدا ارگ بوده و هیچوقت مسجد نبوده و دورهی مشروطه سپر گلولههای روسها بوده ولی پابرجا مانده و به نوعی نماد استقامت است. مشخص بود کم کاریهایی هم از طرف میراث فرهنگی صورت گرفته است؛ واین در صورتی است که دقیقا ً سمت چپ آن ارگ، مسجدی عظیم ساختهاند که به کلی دید از بیرون را ناممکن کرده و سمت راست بنا هم پاره آهن و مصالح دور ریختنی را روی هم تلنبار کرده بودند. رضا عینکش را صاف کرد و گفت:

"فقط تابستونا و عیدها بازش می کنن...ولی همیشه بسته است."

از خیابان روبروی ارگ تو رفتیم و از کنار چایخانهای پر گذشتیم و رضا کوچهی قدیمی سینمای تبریز را نشانم داد. میگفت روزی تمام فاحشهخانهها و مشروبفروشیهای تبریز توی آن کوچه بوده و گاریگاری مشروبها را وارد محله می کردند و پخش میکردند. می گفت این محله بعد از انقلاب به صورت سازماندهی شده نابود میشود.

پنجرههای طبقات بالای ساختمانها که آجرچین شده بودند را نشانم داد و گفت که روایتی هم از بچه محلهای قدیمی اینجا هست که میگوید، پنجرهها را دیوار کشیدند و تمام فاحشهها را توی اتاقها زندانی کردند و یکجا سوزاندند. صدای جیغشان را نیز همه شنیدند. بعد از این حرف کمی در سکوت راه رفتیم و من سعی کردم آثار سوختگی را پیدا کنم.

تبریز شهر اولینها. اینرا هم رضا گفت. وقتی از تبریز حرف می زد توی چشمانش برقی میافتاد و یکریز صحبت میکرد. حس کردم رسالتش همین است که تبریز را به من نشان دهد. مولکول به مولکول و آجر به آجر تا آخرین لحظهای که وجودش در تبریز است. برنامهای هم ریخته بود برای بعدازظهرمان:

"ارگ علیشاه، بافت تاریخی، بازار، مقبره الشعرا، برج آتش نشانی، موزهی تبریز، مسجد کبود و پارک "ایل گلی" یا همان شاه گلی."

ساعت شش ازخانه زده بودیم بیرون و قرار بود تا دوازده شب دوباره خانه باشیم؛ باید صبح زود بیدار میشدیم. موزهی سنگی و موزه ی تبریز جاهایی بودند که با کارت رایگان ازشان دیدن کردم. این جوری تنها پول یک نفر را حساب می کردیم. این حداقل استفادهایست که می توانم از کارت دانشجوییم بکنم مگرنه به هیچ دردی نمی خورد.

ساعت هشتونیم–نه شب بود که خورشید تازه یادش افتاد که باید غروب کند. پس کمکم رفت پایین. هنوز سه ساعت وقت داشتیم تا به چشم انداز ششساعتهمان برسیم. پس یکراست سوار تاکسی شدیم ورفتیم پارک شاه گلی یا " اِئل گولو". زیباترین پارکی بود که تا آن موقع دیده بودم. وارد پارک که می شوی از چند پله بالا میروی و کمکم بوی کباب و قلیون وماهی و آب به مشامت می رسد و تا چشم باز میکنی دریاچهای را جلویت مییابی که تالار و کافیشاپی جزیره مانند هم وسط آن ساخته شده.

یک بار دور دریاچه گشتیم و دربارهی آن روز که با قاسم و مجتبی و دو دوستش توی مشهد رفته بودیم روستای تجر و می خواستیم با پیکان بیفتیم توی دره صحبت کردیم و بنابر تقاضای من از پلههای چراغانی شده سمت طبقهی دوم پارک و غرفههای تابستانی رفتیم. همینجا بود که دلمهی تبریزی خریدیم و روی چمنها کنار رودخانه خوردیم؛ بعدش هم چهارتا راحت الحلقوم انداختیم بالا. همانهایی که از محوطهی مسجد کبود خریده بودیم. موقع پایین آمدن دیگر از پله ها نیامدیم. از سطح شیبدار سمت دیگر پارک از توی انبوه درختانی که توی سیاهی رفته بودند، پایین آمدیم. سر راه از رضا جدا شدم و رفتم دستشویی. خودم را که توی آینه نگاه کردم متوجه بلندی موهایم شدم. روزبهروز داشتم به صورت اصلیام برمیگشتم. آنجا بود که به زیبایی خودم پی برد. موی کوتاه واقعا بهم میآید. خیلی.

تبریز هوایی دارد که مسافران حاظرند برایش جان بدهند. بادی نرم توی لباسهایت میپیچد و برای ادامهی پیاده روی به آدم قوت قلب میدهد. همین هوا باعث شد تا پایین پارک و تا کافهای سنتی را پیاده برویم. می خواستیم "یرالماز- یومورتَ " بخوریم که اسمش رویش است. سیب زمینی آبپز، تخم مرغ آبپز با خیارشور و گوجه فرنگی و دوغ گازدار. غذایی خوردیم که به قول رضا می شد به بهداشتش اعتماد کرد. همه چیز یا آبپز بود یا پاستوریزه. سالن اصلی کافه را رد کردیم و داخل حیاط شدیم و روی تختی چوبی نشستیم. هنوز بوی پارک به مشام می رسید. بوی تند برگهای پهن سبز و بوی چوب خیس می خورد توی بینیهایم. کافه-رستورانی شلوغ بود. بیشتر پاتوق خود تبریزیها بود. رضا میگفت توی پاییز و زمستان اصلا نمی شود بیرون نشست. پس بخاری بزرگی داخل ساختمان اصلی می گذارند و باقالی داغ می فروشند که مشتریهای خودش را دارد. سنگین شده بودیم. کمی جلوی تاکسیهای خطی اینور و آنور رفتیم و سوار ون سبزی شدیم و تا خانه را با همان رفتیم. برای نگهبان که داشت رادیو گوش می کرد دست تکان دادیم و با آسانسور بالا رفتیم و رضا کلید انداخت و تا نیم ساعت بعدش توی رختخواب بودیم. کمی توی تاریکی با هم صحبت کردیم. از برنامهی فردای من صحبت کردیم. گفت که برایم نقشهی محلهی "شهریار" و خانهی مشروطه را می کشد تا آنجا هم بروم. از خانهی مشروطه فقط چند عکس توی ذهنم بود. از خانهی شهریار هم تصاویری از زیرزمین آن یادم مانده بود آنهم صدقه سری ِ سریال شهریار کمال تبریزی بود که مرا آن شب قبل از خواب، توی زیرزمینش برد و در رفت و برگشتهای زمانی – مکانی رها کرد.



+ توسط اميرحسين
سه شنبه یکم شهریور 1390
شب سوم – ترکیه ی ایران با طعم تمشک وحشی

        توی برنامهریزی اولیهام، رودبار هیچ جایی نداشت. ولی یک روز قبل از شروع سفرم به این فکر می کردم که "یعنی تو می خواهی تا رشت و آستارا بروی و رودبار و تپه مارلیک را می خواهی بی خیال شوی؟! "

پس برای رفتن به آنجا خودم را مصمم نشان دادم و به هرکسی که می رسیدم آدرس ترمینال مینی بوسهای رودبار را میگرفتم.

(توشیبا...ترمینال فجر) و همهاش آنرا با خودم تکرار میکردم، ولی روزی که کولهام را انداختم روی تیشرت زرد معروفم، با خودم گفتم شاید بعدها با دانشجویان باستانشناسی هم گذرمان به تپه مارلیک یا همان "سوراخ مار" بیفتد. این احمقانهترین و بیثباتترین توجیه برای یک کونگشادی مثل من است. ولی دلیل بهتر من این بود که تا شروع ماه رمضان که احتمالا ده مرداد باشد، سفرم را تمام کنم که باز هم البته سخت بود. خیلی سخت.

پس خیلی راحت زدم زیر همه چیز و سوار ماشین اردبیل شدم. قبل از آستارا نزدیک تالش برای ناهار نگه داشتیم. پسر اردبیلی چاقی که کمک راننده ی ایرانپیما بود همه را پیاده کرد. بعضیها غذایشان را در رستوران سفارش می دادند، بعضی هم ظرفهای غذایی که برای راهشان بسته بودند را باز کردند و شروع کردند به خوردن. من هم دلستر لیمو خریدم و با تمشکهای وحشی ای که توی راه از پشت شیشه باز اتوبوس معامله کرده بودم را خوردم. به هم می آمد؛ تمشک وحشی با دلستر لیمو.

آستارا جای زیاد جذابی برای من نبود. اگر به هوای ساحل آن بودم که بهترین ساحل ها را در رامسر دیده بودم. اگر هم به هوای بازارش بودم که با کمی صبر می توانستم به بازار بزرگ تبریز دل خوش کنم. ولی اینها باعث نشد که من بازار مرزی و اولین ترکهایی که می دیدم را از دست بدهم. پس پیاده شدم و یکراست رفتم لب ساحل؛ ساحلی طلائی پر از صدف و سنگهای صیقل خوردهی شیشهای. دریای آرام و سبز فیروزهای که تا مرزجمهوری آذربایجان پانصدمتر هم فاصله نداشت. زیر سایهبانی نشستم و کوله ام را درآوردم. کلاهم را که برداشتم، باد ساحلی تا پس ِ سرم را خنک کرد. آنجا بود که برای اولین بار توی خط ساحلی، هوس کردم بزنم توی آب و تا مرز شنا کنم. بعد فرار کنم و بروم آذربایجان و یک زن باکویی بگیرم و بچسبم به زندگیم. تازه شاید شرایط آنجا فرق داشته باشد و همان موقع که خیسخیس از آب خزر بیرون می آیم، مرا ببرند و با حوله های نخی آذریشان خشکم کنند و دختری هم برایم انتخاب کنند و کلاسهای فشرده ی زبان ترکی هم برایم بگذارند. گواهینامه ی پایه یکی هم بگذارند زیر بغلم و برایم یک MACK زرد یا نارنجی هم جور کنند. نقشه ای هم توی جیبم بگذارند. ولی یک درصد احتمال داشت این اتفاق نیفتد. پس همان مسیری که تا مرز، کرال سینه رفته بودم، غورباقه برمی گشتم و همیطور خیس خیس لباس می پوشیدم و دوباره می نشستم زیر همان سایه بان روی سرم.

وقتی نشستم، صندلی کمی توی ماسه ها فرو رفت. مردی با کلاهی حصیری جلو آمد و گفت:

"چای یا قلیون؟ "

منم گفتم: "نه مرسی...چای چنده؟ " خب باید فکر خرجهای ریز و درشت سفرم می بودم.

گفت: "دو هزار تومن." گفتم: "مگه چی می ریزین توش؟ " گفت: " چای دیگه..."

دستی به نقاب کلاهم کشیدم و ادامه دادم: " خب لیوان خالیش چند؟ " بعد گفت هرکسی که اینجا بنشیند باید چیزی سفارش بدهد. منظورش این بود که گورم را از زیر سایهبانشان گم کنم و من هم همینکار را کردم. به کلاهم اشاره کردم و گفتم:

"خوبه باز یه سایه بون همیشه همرامه." این جواب باعث شد آرامش بگیرم. رفتم سمت قایق موتوریها. هرچه تزدیکتر می شدم صدای صاحبهاشان بلندتر می شد. "قایق آقا!...قایق...قایق آقا! " این دیالوگ نبود.

"قایق آقا! ...قایق سوار نمیشی؟ " این یکی یالوگ بود.

نگاهی به خط افق فیروزه ای انداختم و توی شعاع دیدم ماسه های طلائی برایم چشمک زدند. گفتم:

"راستش چرا که نه؟! ... چنده؟ "

"پونزده تومن...تا لب مرز هم می برمت...تنهایی؟...خب واسه تو هشت تومن."

گفتم: " پول ندارم." بعد گفت که به پنج تومن هم راضیست.

گفتم: " حاجی خیلی دوست دارم سوار بشم...سر قایق رو هم میاری بالا؟ "

موهای کم پشتش را تکانی داد و گفت: " بخوام نخوام میاد بالا."

"باشه پول دارم."

استارت را که زد نزدیک بود دستش بخورد توی صورتم. جلیقهی نجاتش را هم حتا برای من حرام نکرد. نداد بپوشم. مطمئنم حواسش بود؛ ولی چون یک سوم قیمت اصلی را داشتم می دادم، برایش سوز داشت. منم اصلا ً تکان نخوردم تا شاکی نشود.

یاد فیلم "Truman Show" افتادم. با خودم گفتم الان مستقیم می رویم توی یک دیوار گچی و سراز یک استودیوی تلویزیونی درمیآوریم. ولی هیچ برنامه ای درکار نبود. حتا برای نقش اول یک سریال بیست و چهار ساعته هم مناسب نیستم. می دانم. از روی موجهای هوکوسایی گذشتیم. یکی بعد از دیگری. جالب است وقتی داشتیم از روی موجها می گذشتیم، یاد فیلمCast Away  هم افتادم.

من توی این موقعیتها یاد تجربه های فیلمیام میافتم تا تجربههای شخصی و تجربه شدهی خودم. و این یعنی اینکه دارم بزرگ می شوم. مثل خواندن یک کتاب یا دیدن یک بنای تاریخی می ماند. تو را بدون آنکه بفهمی رشد می دهد. بدون اینکه حسش کنی و بدانی از کجا خوردی. میکوبدت به دیوار.

تا حواسم سر جایش آمد. ناخدای کشتی گفت که دیگر تمام است. لحظه ای موهای درآمده از زیر عرق چینش را فرفری و پیپی هم گوشه ی لپش دیدم. بعید نبود یک دست هم نداشته باشد و مثل ناخدا خورشید کبریتش را روشن کند. پول را که دادم، او هم یک صدف و دوتا سنگ شیشه ای به من داد. آنها را انداختم نوی کیف کمریام و راه افتادم.

در طول ساحل چند بچه خودشان را میانداختند توی آب و دوباره مثل ماهی سخاری توی ماسه ها میغلتیدند و وقتی خوب ِ خوب تنشان از پودر سخاری ِ ماسه ای پُر می شد، دوباره می رفتند توی آبی دریا و از قدرت پاک کنندگی آن چشمانشان پر از خنده می شد.

توی بازار مرزی آستارا کمی گشتم وشلوارها و تیشرت و عروسکها را دیدم. به یک ویترین چاقوی همه کاره رسیدم و خندهی خاطرهانگیزی روی لبم آوردم. توی لاهیجان که بودم یکی از همین چاقوها خریده بودم. آنهم نه از این چاقوهای سوسولی و همه کاره – هیچکاره. چاقوی همه کاره ی من واقعا همه کار می کند. حتا تبرزین و چکش و اره مویی هم دارد. با دسته ای چوبی براق و قطور روغنی. از آن چاقوها که هر لحظه تویش با امکانات جدیدی روبرو می شوی. مطمئنم تا پایم به مشهد برسد کلی چیز جدید روی آن کشف می کنم. پس با همان خنده ام، خسته نباشیدی به فروشنده گفتم و از آبمیوه فروشی بغلیاش یک لیوان یخ دربهشت انار خریدم.

به فروشنده گفتم: " یک یخ دربهشت انار بده به من...چنده؟ "

"هزار تومن." گفتم: " آلبالو و پرتقال چنده؟ "

" پونصد تومن."

گفتم: " ای بابا...خب آلبالو بده." برگشت و گفت: " خب پونصد با هزار چه فرقی داره؟ "

دستم را کردم زیر بند کوله پشتی ام و گفتم: " خب من تنهام...باید حساب پولهامو داشته باشم."

لبهایش را به نشانه ی خنده کج کرد و گفت: " خب ایشالا زن بگیری و با اون بیای دفعه بعد."

گفتم: " نه تورو خدا...اون موقع باید با هزار تومن دو تا یخدربهشت آلبالو بخوریم؛ ولی اگه تنها باشم می تونم یکی انارشو بخورم."

خنده ای بلند کرد و یک لیوان بزرگ یخ دربهشت انار فقط و فقط با پانصد تومان به من داد. باورتان می شود؟!

سوار تاکسی خطی شدم و رفتم توی ایستگاه آستارا-اردبیل. ایستادم تا اتوبوسهای اردبیل سرازیر شدند. سوار یک ایرانپیما شدم و ردیف پنجم – ششم نشستم. تا اردبیل چند بار آهنگ سفر فریدون فرخزاد را گوش کردم.

"سفر چگونه دست من را از آن همه گرمی جدا کرد                           گویی صدایی از ته گور چون مرگ من منرا صدا کرد"

هفت-هشت بار پشت سرهم آهنگ را گوش کردم و به شیشه تکیه دادم و کمی چرت زدم و با بغل دستی رشتی ام اختلات کردم تا وارد محدوده ی گردنه ی حیران شدیم. هنوز هم که اینها را مینویسم، مطمئن نیستم گردنهی حیران را با "ه" می نویسند یا با "ح" ولی درهرصورت مرا که حیران خودش کرد. حیران ِ حیران...یا حیران ِ هیران. سر هر پیچ که ماشین سرعتش را در حد ایستادن پایین می آورد، پسران نوجوانی با سینیهایی پر از تمشک وحشی سمت شیشههای باز ایران پیمایمان میآمدند و از زیر کلاه حصیریشان ما را می پاییدند. پا به پای ما می آمدند و کل مسیر ما را تا تونل و آخرین گردنه ی حیران، تمشکی کردند. رنگ قرمز – سیاه تمشکها به سبزی گردنه می آمد. ترکیب رنگی حرفهای و مناسبی بود. آنقدر راست و چپ رفتیم و ترمز زدیم تا از تونل رد شدیم و افتادیم روی غلطک اردبیل.

به اردبیل که رسیدیم، کنار دستی ام زد به پشتم و گفت: "آقا پاشو." بعد دیدم بجای کوله ام، مرد سیبیلوی ترکی کنارم نشسته. لحظهای ته دلم خالی شد. ولی دیدم کوله ام را گذاشته روی کف راهروی اتوبوس.

سوار تاکسی شدم و به راننده گفتم برود خیابان دانش. ستاد اسکان فرهنگیان محترم. لحظهای حواسم به نام خیابانها پرت شد و بحث از دستم دررفت که راننده پرسید: " سربازی اینجا؟ " اَه...نباید بگذارم دیگر این اتفاق بیفتد.

کمی دربارهی مشهد صحبت کردم. از فاصلهی خانهیمان از پنجراه شاپور تا حرم گفتم. از عباسقلیخان و علیمردان خان برایش گفتم و محض خنده کمی شکسته-پکسته ترکی صحبت کردم.

بقعهی شیخ صفی الدیناردبیلی اولین جایی بود که بعد از گرفتن اتاق رفتم. مقبرهای بود با گنبدی نار که از دور حالت شبدری اش به چشم میآمد که وسط مجموعهی شیخ صفی قرار داشت و دورش را موزه ی اردبیل و محدودهی مسجد و محوطهی باستانی درحال کاوش تشکیل می داد. سمت چپ ورودی مسجد هم قبرستان شهدای جنگ چالدران قرار داشت. هنوزم که هنوز است، رابطهی دشت چالدران را با اردبیل نمی فهمم. تنها چیزهایی که از شیخ صفی میدانستم این بود که او جدّ ِ جدّ ِ صفویان بوده که تابوت منقوش معروفی دارد و دستان بزرگی داشته که روی دیوار بقعهی اصلی هم جایش هنوز باقی مانده است.

در آن مدت که زیر گنبد بودم به چند نفر نوعی امربه معروف و نهی از منکر کردم. بهشان تذکر دادم که فلش دوربین شان آثار را نابود می کند. این ها را بیشتر به خاطر این گفتم که پنج – شش بار فلش دوربین توی چشم خودم خالی شده بود و داشت چشم مرا نابود می کرد، چه برسد به ایوان اصلی، فرش بازبافت شده ی شیخ صفی اردبیلی و تابوت و همان اثر کف دستش که از چشم من حساستر بودند. البته اعتراف می کنم که جوّ گرفته بودم. چون با نشان دادن کارت دانشجویام وارد مجموعه شده بودم و این برایم اتفاقی نو بود. اینکه با چند دیالوگ بتوانم وارد محیطی باستانی-سیاحتی بشوم. پس باید جوّ می گرفتم.

بیرون که آمدم حس تازهای داشتم. انگار پروخالی و باز پُر شده بودم. بیرون مجموعه از کنار کتاب فروشان کنار خیابان شیخ صفی اردبیل رد شدم. پسری همسن من داشت غزلی را از روی دیوان شعری آذری زبان، می خواند. رفتم جلو و گفتم:

"چی می خونی؟...حیدر باباست؟ " "نه" ای معنادار کرد که چهار ستون بدنم لرزید. مثل اینکه واقعا فرق داشتند با هم. گفت:

"نه...استاد واحده...استاد واحد."

گفتم: "واحد! شنیده بودم اسمشو...ولی نخوندم ازش."

موهای فرق کجش را انداخت پشت سرش و گفت: "واحید...نه واحد...واحید." منم یک بار تکرار کردم و ازش خواستم غزلی به انتخاب خودش برایم بخواند. شروع به خواندن کرد. بهش گفتم که من حافظهی خوبی ندارم و میخواهم ازاو فیلم بگیرم. اوهم قبول کرد و شروع کردیم. دستم را روی شاتر جلوی دوربینم بردم و او هم زبانش را چرخی داد و وارد حفره های غزل استاد واحید شدیم و درآمدیم. شعر درباره ی میهن و میهن پرستی و ملیگرایی بود. آن لحظه همه چیز ترکیبی اسرارآمیز میساخت. زبان و لهجه ی آذری پسر، دوربین و فکر پُرکردن حافظهی هشت دوربین با این صحنه، چمباتمه زدن ما کنار یکی از شلوغ ترین خیابانهای اردبیل و خواندن شعری آذری کنار پیاده رو و بین مردم در رفت و آمد مرا بیش از پیش توی غزل فرو برد. خودم را دیگر از پیاده رو خارج می دیدم. پرسیدم سال چند بوده؟ او هم جواب داد:

" هزاروسیصدوچهار شمسی. "

آنقدر راه رفتم و آدرس پرسیدم که کم کم اعتماد به نفسم داشت بالا میرفت برای ترکی صحبت کردن. هرچند شکسته-پکسته. انقدر بالا رفت که قبل از ورودی پارک "شورابیل" اردبیل رسما ًمعاملهای ترکی کردم. رفتم توی سوپرمارکت و رو به یخچال گفتم:

"آقا... باغشله...بیر دَنَ رانی و ِ مَنَ. "بعد که یک رانی داد نگاهی به برچسب آن کردم و ادامه دادم:

"هلود ِ ؟! ...هلو و ِ مَنَ." بعد رفتم سمت فروشندهی اصلی که پشت میز نشسته بود. این سختترین قسمت کار بود. چون من قیمت ها و شمارش ترکی بلد نیستم. پس نتیجه گرفتم برای فرار از این شکست جان فرسا، دیالوگ را من شروع کنم.

" نِیچَ اولد ِ ؟ " بعد با خودم گفتم اگر خیلی هم گرانفروشی کند از هزارتومان نباید بیشتر بگیرد؛ و چون پول خرد نداشتم یک دو تومانی گذاشتم روی ترازوی دیجیتالش. چیزی گفت که به نظرم آمد که تقاضای پول خرد می کند. سری تکان دادم که رسما ً هیچ معنایی از آن برداشت نمی شد. او هم باقی پولم را با یک آدامس گذاشت روی ترازویش. آدامس را کمی هل دادم و پولم را برداشتم. این یعنی تمام. باورم نمی شد. تمام شده بود.

وقتی کنار دریاچهی شورابیل بودم و پایم چند سانتی ِ آب بود فهمیدم دیگر کامل شب شده است. از آستارا به این سمت، غروب خورشید سات نه شب است و یک جورهایی دوازده شب دیگر نصفه شب نیست بلکه تازه سر شب است. آنجا معناها و هنجارها تغییر می کند. تا آنجایی که نشسته بودم هزاروسیصدوچهل کیلومتر آمده بودم. بازهم هنوز شروع کار بود.

آسمانغرنبههایی که حدود نیم ساعتی می شد آن دورها داشتند خودی نشان می دادند، بالاخره باریدند و اولین باران تابستان امسال را هم روی گردن و پشت گوشم حس کردم. اولین قطره از نوبرانهی بارانهای تابستانی امسالم، درست خورد روی گوش راستم. لحظه ای به نظرم آمد بعید نیست آن قطره اولین قطره ای باشد که از ابرهای پنبهای و لایهلایه ی بالای سرم رها شده است.

توی آن تاریکی، رگه ای نور فسفری افتاده بود توی سیاهی آب و شدت بارش باران را نشان می داد. نم نم داشت سطح  "شورابیل" را پر می کرد.  قبل از اینکه ارتفاع آب بالا می آمد باید جان خودم را نجات می دادم. پس بلند شدم و راه افتادم سمت مدرسه ی شبانه روزی امام رضا توی فاز 2 سبلان-خیابان فلسطین.

                                                    
+ توسط اميرحسين
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
شب دوم- لیوانی چای به قیمت تمام جیبم.

صبح از کتالُم راه افتادم سمت همان چایخانه ی قدیمی توی راهم. نشستم و کلاهم را گذاشتم روی میز. چای شیرین با نان و پنیر و کره سفارش دادم.

یکی از جالبترین موقعیت های زندگی ام زمانی است که توی یک جمعی قرار می گیرم که از زبانشان چیزی نمی فهمم و سعی میکنم که حداقل کلیت بحثشان را درک کنم. فکر می کنم آن چند پیرمرد و آن راننده ی تاکسی نارنجی خطی رامسر داشتند درباره ی گرمای تابستان و پشه و مقدار دم هوا صحبت می کردند. اگر من هم گیلکی بلد بودم بهشان می گفتم که آری...هوای رامسر خیلی شرجی است و آدم عرقریز و عرق سوز می شود. و آنجاست که  قدر ابروها و مژهها و کلاه آفتابیاش را میداند. اگر آن موقع مثل الان شهرهای لاهیجان و رشت را هم تجربه کرده بودم می گفتم که خیلی هوای رامسر شرجی تر و دم کرده تر از آنجاست. بعد هم شاید پیرمرد سمت چپم می گفت که خب معلوم است اینجا ساحل دارد، باید دم کرده تر باشد. کاش گیلکی بلد بودم.

لیوانی آب سرد هم روی صبحانه ام خوردم و زدم بیرون. چند خیابان پایینتر روبروی چهارراه رَمَک خطیهای رشت منتظر مسافر بودند. کنارشان هم پیرمردی چایخانهی روبازی با چوب ساخته بود و منتظر یکی بود تا برایش چای بریزد. هوس کردم آنجا هم چای بخورم ولی مینی بوس رشت آرام آرام داشت نزدیک می شد. کتاب خاک غریب جومپا لاهیری را برداشتم و کوله ام را انداختم توی صندوق مینی بوس. راننده گفت:

" پسر جان...الان جا ندارم روستای جلویی چند نفر پیاده می شن بعد تو بشین...تا اونجا روی چهارپایه بشین. "

از چند تا زمین زراعی گذشتیم و چمنزارهای سر راهمان رنگهای سبز و زرد و سبز و زردشان را نشانمان دادند و من روی صندلی آخر سمت چپ نشستم و نیمی از داستان "آخر سال" را از مجموعه ی خاک غریب خواندم. دریا هم کم کم از ما دور ودورتر شد. دیگر تا آستارا نمی دیدمش. نه شاید هم بندرانزلی دوباره می دیدمش. معلوم نبود.

از آغاز سفرم تا آنموقع با هرکسی که دیالوگی برقرار میکردم از من می پرسید: " چند ماه خدمتی؟ " یا " سربازی؟ " یا " چقدر مونده از خدمت؟ " منم هر دفعه می گفتم: " نه بابا...کی خدمت می کنه؟! " اینبار هم بغلیام همین را پرسید. از این به بعد باید سعی کنم خودم بحثها را به دست بگیرم. البته موهایم کم کم داشت بلند می شد. دیگر سرم داشت مشکی می شد. تا چند روز دیگر قهوه ای می شود. نمی دانم اسمش را خطای دید بگذارم یا خطای رشد. هرچه هست، هست و بی هیچ نیست.

تا آمدم درباره ی لاهیجان صحبت کنم و بپرسم که باید قبل از رشت پیاده بشوم یا خود رشت، بغل دستی ام گفت: "همینجا لاهیجان بود...چرا پیاده نشدی؟...حالا عیب نداره، میدون گیل پیاده شو. میدون بعدی."

لاهیجان با یکی از همکلاسی هایم قرار داشتم. با زنی سخنگو و شهرآشوب. همانروز بود که معنای دو اسمش را بهم گفت. اینکه محدثه به معنای زن سخنگو و مهستی هم به قول مسعود سعد سلمان کسی است که شهری را به آشوب می کشاند یا همان شهرآشوب. همهی اینها را وقتی بهم گفت که با تله کابین "شیطان کوه" رفته بودیم بالای "بام سبز" و روی تخت چوبی رو به پرتگاه نشسته بودیم و چای می خوردیم. بعد از اینکه کلی پشت این و آن صحبت کردیم،  من حس کردم گوش مفت گیر آوردم. پس جریان فریدون فرخزاد را از اول تا آخر برایش تعریف کردم.  می خواستم نظرش را درباره ی مرگ او بدانم. او هم عقیده ی من را داشت. می دانستم او هم قبول دارد این جریان را. اینکه فریدون با قاتلین قرار داشته. بخاطر آن سخنرانی اش توی سوئد ده روز قبل از کشته شدنش. هم اینکه خود فریدون در را برای قاتلین باز کرده است.

A=B  و B=C یعنی A=C خلاص...شکی تویش نیست. البته هنوز یک نفر دیگر هم هست که با او دراینباره صحبت نکردم. آری باید با آن آشنای تاریخدان جمال هم صحبتی داشته باشم. خدا کند آدم واقع بینی باشد. همینطور که پایین می آمدیم، چند تا عکس هوایی از خانه های پایین پایمان گرفتم. سقف شیروانیهای آن پایین شبیه سطح های مسطحی بودند. از بام سبز رسیدیم روی شیطان کوه لاهیجان. آنجا هم عکسی با مجسمه ی مرد جهانگیر گرفتم. سمت چپ مجسمه ایستادم و خودم را شبیه مجسمه کردم. دست راستم را کمی جلو بردم و همزمان پای چپم را هم چند سانت جلوتر گذاشتم و با دست دیگرم نیز بند کوله را گرفتم. پیشنهاد دادم که از پله های شیطان کوه پایین برویم تا از پشت آبشارش در بیاییم. مهستی هم که یکجورهایی میزبان من بود مجبور بود خودش را راضی نشان دهد. منهم البته بعد از ده دقیقه پیاده روی به غلط کردن افتادم. خب چهل – پنجاه کیلو کوله ی سفری روی دوشم بود و باید با خودم می کشیدمش. کل زندگی ام آن تو بود. تی شرتهایم، شلوار جین آبی تیره ام، کتاب خاک غریب، لباسهای زیرم، قند و لیوان و فلاکس چایام. همه و همه از اجزای لاینفک زندگی من توی سفر بیست روزه ام بودند. زندگیای که توی این سفر خلاصه می شد.

شانس ما آبشار را ظهرها خاموش می کردند. از آن بالا دریاچهی مصنوعی وسط لاهیجان مثل دریاچه ای طبیعی خودنمایی می کرد. وسط آن تالاری همبود. به قول آن مرد لاهیجانی که توی مسیر شیطان کوه با آن صحبت کردم میان پشته ای آن وسط ساخته بودند. پیرمردی شصت ساله بود. توی خیابان سربالایی شیطان کوه، رو ترک موتورش تنها نشسته بود و داشت به پایین دره نگاه می کرد. موتورش را هم پارک کرده بود زیر سایه ی یک درخت جنگلی. منهم چون آن مسیر را پیاده بالا رفتم زیر همان سایه استراحت کردم.  کلاهم را هم به احترام و هم برای گرمای آنجا از روی سرم برداشتم و سلام کردم.

از خیلی چیزها باهم صحبت کردیم. از سرباز نبودن من، از گرانی بنزین، از محله های تازه ساز لاهیجان، از خدمات شاهنشاه و جمهوری اسلامی توی لاهیجان، از مشتی ماشالله که فردی بوده توی هشتاد سال پیش که از لاهیجان به مشهد سفر می کند و مهمانپذیری توی خیابان تهران می سازد و الان بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش شبها توی کره می خوابند. گفت: " میشناسیش؟ " گفتم: "نه." گفت: "الان مرده...زنش هم مرده، دختر بزرگش هم مرده."

گفتم: "هووم...پس دیگه بچه ها و نوه هاش حتما لهجه هاشون کامل مشهدی شده و باهم با لهجه صحبت می کنن." و باهم زیر آن نسیم ملایم و سایههای تابستانی خندیدیم. جوری که آب از آب تکان نخورد. بعد خداحافظی کردم و راهی شدم. پنجاه قدم که برداشته بودم داد زد: "چند سال داری؟...پسر!...چند سال داری؟ "زیر آفتاب چشمهایم را تنگ کردم و گفتم:

"چند روز پیش رفتم تو بیست و یک...بیست و یک سال." دستی برایم بلند کرد و منهم جوابش را با کلاهم دادم و رفتم.

میان پشته یک چیزی است مثل میاندوآب. اسمش رویش است. اگر شب را لاهیجان می ماندم. شاید وسط همین دریاچه قایق سواری می کردم و به بقعه ی شیخ زاهد هم سر می زدم و عکسی از گنبد رک هرمی چند وجهی اش هم که تا آنموقع فقط توی کتابها دیده بودم، می گرفتم. ولی سوار ماشین های رشت شدم و شب را آنجا ماندم. با مهستی خداحافظی کردم و کله ی طاسم را برای آخرین بار نشانش دادم و راه افتادم سمت رشت. مرکز استان گیلان یا همان گیل و دیلمان.

به رشت که رسیدم ساعت سه و نیم عصر بود. این را برای این گفتم که جملهی بعدی ام را بگویم. چون من تازه ساعت هفت شب توانستم اتاق بگیرم. آنهم توی یکجای پرت روبروی پادگان نیروی دریایی رشت. هردفعه که از جلویش رد می شدم، می ترسیدم مرا به جرم سرباز فراری بودن بگیرند . لباس نظام تنم کنند و بفرستندم قاطی بقیهی لباس سفیدهای نیروی دریایی با آن یقه های برگشتهی آبی راهراه.

رشت خیلی شلوغ بود. طوری که اگر می خواستم پیاده روی کنم، می بایست. زیگ زاگ حرکت می کردم. سه متر عرض پیادهرو بود و نیمی از آن را دستفروشان پر کرده بودند و نیمه ی دیگر هم مردم ایستاده بودند به خرید کردن. حالا کسانی هم که می خواستند از توی پیادهرو رد شوند را هم می گذارم کنار. جاهایی هم که دستفروشی نبود؛ فلافل فروشها، گاریهای چایفروش و جگرکیهای سیّار جایشان را پر کرده بودند. این جگرکی های سیّار هم انگار جزء جدا ناپذیر این پیادهروها بودند. روی گاریهاشان یک ردیف کامل جگر و چربی و سبزی چیده بودند  و یک نفر هم مامور بادزدن اینها بود و همه ی گاری ها چرخ به چرخ کنار هم ایستاده بودند و دور هرکدام هم، چهار– پنج نفر مشغول لقمه گرفتن بودند.

با این همه عملیات غیرممکن هم نتوانستند مرا گول بزنند تا ازشان جگر بخرم. ذره ای هم نتوانستند مرا به هوس بیندازند.هرگز.        همین شلوغی باعث می شد که موقع راه رفتن زیاد سرعت نگیرم و دقتم به اطراف بیشتر شود. اسم مغازه ها را بخوانم، به لهجه ی مردم دقت کنم، حتا تیتر روزنامه های صبح  وعصر را بخوانم. همانجا بود -توی خیابان اصلی رشت- که خبر کشته شدن روح الله داداشی را توی سر تیتر روزنامه خواندم. روی یکی از روزنامهها عکسی از فیگور زیربغلش گذاشته بودند و بالایش نوشته بودند: "قوی ترین مرد جهان ناجوانمردانه کشته شد. با ضرب قمه."

اینهم عاقبت شهرت. من که اصلا اعتقادی به آن ندارم. مخصوصا توی دنیای ورزش که تکه بزرگهی آدم گوشش می شود. خدا نکند آدم، ورزشکار معروفی باشد. آنهم قویترین مرد جهان که کلی حرف پشتش است. اینهم آخر و عاقبت قدرت. خدا را شکر که زورم به هیچکس نمی رسد.

تختی را هم همینها کشتند دیگر. یا آن سه جودوکاری که با توپولوف سقوط کردند و مردند. چرا راه دور بریم همین بروس لی خودمان. خیلی مرگ مشکوکی دارد. ما باید عبرت بگیریم از این ماجراها.

از رستوران همان دور و بر، یک پرس پلومرغ با نوشابه گرفتم و وارد پارکی نزدیک شهرداری شدم. سپیدارها قد کشیده بودند و از روی شاخههایشان گاه گاهی ماه دیده می شد. کنار سرسرهای غذایم را توی تاریکی خوردم. حدود یک ربع ساعت توی تاریکی قاشق می زدم و هرچه گیرم می آمد را می کردم توی دهنم. بعد چراغ قوه ی گوشی ام را روشن کردم و نورش را انداختم توی ظرف یکبارمصرف شامم. دور و بر را نگاهی انداختم. دیدم جوانی بیست و پنج – شش ساله دارد نگاهم می کند. تعارفی بهش کردم و متعجب گفتم: "بزار ببینم چی می خورم! ها؟ " بعد مرا با خنده ای همراهی کرد و ادامه دادم: " اِ ! پلو مرغم هست...خوب به خودم می رسم ها! "

غذایم را خوردم و راه افتادم. با خودم گفتم همین بهانه ای شد که دوری توی پارک بزنم و با پارکهای مشهد مقایسه اش کنم. از توی تونل درخچه ها گذشتم و از کنار استخر کوچکی آرام آرام رد شدم و به حصار آن تکیه دادم. از دور دیدم چهار نفر دوبه دو روبروی هم نشستند و دارند بازی میکنند. رفتم جلوتر و بدون هیچ حرفی بهشان نزدیک شدم. داشتند دومینو بازی می کردند. گفتم:

"از دور فکر کردم دارین حکم بازی می کنین....میشه نگاه کنم؟ "

یکیشان که پیرهن زردی پوشیده بود با بینی هایی پراز هوای تازه گفت:

"نه اینجا یکم گیربازاره... ببینن کسی ورق بازی میکنه جمعش می کنن." اینجا بود که شصتم باخبر شد که شروع کنم و از پارک ملت خودمان برایشان بگویم و دهان همه یشان را آب بیندازم. سرزمین موعود حکم بازان و تخته نرد بازان. آرامگاه ابدی ورق و تاس. شروع کردم به گفتن. هرچه آنها را به عمق فاجعه نزدیکتر می کردم متعجب تر می شدند. نه به خاطر این آزادی. بیشتر تعجبشان به خاطر خود مشهد بود. با این دیالوگ قدرتمند شروع کردم:

"به ظاهر شهرتون نمی آد که اینجوری باشه؟" بعد از سر تا ته ماجرا را برایشان گفتم  و همانطور که آمده بودم، همانطور هم از جمعشان خارج شدم. مثل شبح پارکها.

جمع آن چند جوان را که دیدم بیشتر به تنهایی خودم پی بردم. پس یک چهارراه را رد کردم و رفتم کنار یک گاری چای و به طرف گفتم که یک چای برایم بریزد. وقتی ریخت دوباره گفتم: "حاجی، یکی هم واسه خودت بریز با هم بخوریم." این جمله را طوری گفتم که اگر طرف پیشنهادم را رد می کرد، حاضر بودم کل پول توی جیبهایم را به او بدهم تا دلش رحم بیاید و با من چای بخورد. آن لحظه به این فکر کردم که کاش یک نفر دیگر نیز همراهم بود تا با هم چای می خوردیم. چای تنهایی مثل والیبال تنهایی یا پینگ پونگ تنهایی می ماند. هیچ صفایی ندارد. می دانی، نمی دانم(برای قاسم) هیچ نوشیدنی دیگری این ویژگی را ندارد. نوشابه، آبمیوه، دوغ آبعلی گازدارِ شیشه ای، یخ در بهشت، هچکدام این ظرفیت را ندارند جز چای. آنهم توی لیوان کمر باریک شیشه ای. ناراحت از این قضیه، تا مدرسهی شبانه روزی ِ شرافت را پیاده رفتم. آدمها هی کم و کمتر می شدند. دخترها خیلی کم شده بودند. تنها دلیل خلوتی آنموقع خیابان نیز همین بود. بیشتر مسن ترها توی خیابان مانده بودند. مردم انگار با حالت من رفتارشان تغییر می کرد. آنجا بود که حس کردم رشت جای ماندن من نیست و باید زودتر بزنم به چاک و بروم آستارا و بعدش اردبیل.

توی آن تاریکی راننده ی ماشین سنگینی را کنار کشیدم و ازش آدرس ترمینال آستارا را پرسیدم. بعد خودم را پشت در اتاقم دیدم. دستانم را کردم توی جیبم و کلید را توی قفل چرخاندم و مثل خرس توی زمستان روی پتویی چند لایه ولو شدم.

+ توسط اميرحسين